چهارشنبه ششم آبان 1388
ناسيوناليسم
در این بخش از مصاحبه سعی خواهیم نمود در امتداد بخش اول، در متن اوضاع سياسى ايران به تحولات جنبش ناسيوناليستى معاصر بپردازيم، و جايگاه اين جنبش را در تحولات آتى مورد بررسى قرار دهيم۔
در رابطه با جنبش ناسيوناليستى كرد نيز با توجه به برجستگى رويدادهايى دو دهه اخير عراق ناچارا بطور مختصردر اين رابطه نيز مرورى به اين تحولات خواهيم داشت۔
با تشكر از رفيق عبدالله شريفى
مسئولين وبلاگ عليه ناسيوناليسم
www.antinasunalizm.blogfa.com
سوال اول. شما در بخش اول همين مصاحبه به تاريخ عمومى شكلگيرى ناسيوناليسم مفصل اشاره كرده ايد، و در رابطه با ايران، دوره شكل گيرى ناسيوناليسم را از دوران مظفرالدین شاه و انقلاب مشروطه بررسى كرديد۔ اكنون اجازه بدهيد يكراست به رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى بپردازيم، سوال اين است كه عروج اسلام سياسى و حاكميت اين سى ساله جمهورى اسلامى چه موقعيتى به ناسيوناليسم ايرانى داده است؟ ناسيوناليسم ايرانى در تحولات جارى چه جايگاهى دارد و در آينده چه شانسى به عنوان آلترناتيو جمهورى اسلامى دارد؟
عبدالله شريفى:
با تشكر مجدد!
رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى يكى از پروبلماتيك هاى معاصر تاريخ ايران بشمار ميرود، اين مشكل نه تنها از منظر دو طرف معادله يعنى جنبش اسلام سياسى و جنبش ناسيوناليسم ايرانى بلكه، فراتر درسطح منطقه خاورمیانه و به یک اعتبار در سطح معادلات جهان چند قطبی پس از پایان دوران جنگ سرد، رنگ خود را بر روايت هاى بيرونى زده است۔ رگه هايى چپ ملی مذهبی و ناسیونالیسم چپ ايران نيز که عادت کرده بود جنبش اسلامی و اسلام سیاسی را به عنوان نیروئی متعلق به "ملل شرق" به حساب آورد و آنرا جریانی "مردمی" در نظر بگیرد، هم اكنون گيج روايات ژورناليستى و مورخان و تئورسينهاى حاشيه ای دول غربى هستند۔ بد نيست كه در همين ابتدا حساب خود را با اين گونه قرائت هاى غير ماركسيستى روشن كنيم۔ اين كه حاكميت جمهورى اسلامى و اساسا نفوذ اسلام سياسى در خاورميانه و بخشى از آفريقا محصول سير تكاملى حركت مذهبى و دينى تلقى شود، و نوعی تکرار با اختلاف فاز جنگ "مدرنیته" و "تئوکراسی" قلمداد میکنند، ريشه در عدم درك اتفاقات جهانى معاصر و عدم درک جدال ناسیونالیسم و اسلام سیاسی بر سر سهمیه بورژوازی بومی در دنیای امپریالیسم دارد۔ جنگ و مصاف این دو گرایش، که دومی، یعنی اسلام سیاسی، ناسیونالیسم را به "بی لیاقتی"، غرق شدن در تجمل و فساد متهم میکند، و فلسفه فعال شدن اسلام سیاسی در جنگ بر سر قدرت دولتی، برای این دیدگاه غیر مارکسیستی و بقایای ناسیونالیسم چپ، غیر قابل هضم شده است.
اسلام سياسى بصورت يك جنبش امروزى سير تكاملى و ادامه خطی رابطه مشروطه و مشروعه و يا تقابل ناسيوناليسم مصدق و فدائيان اسلام و يا حتى اعتراضات طلبه هاى ناراضى حوزه هاى علميه نيست۔ اين تاريخ مجزای خود را دارد كه ميشود در جايى مفصلتر به آن پرداخت. غرب در تقابل با انقلاب ١٣٥٧ ايران و در متن تعارضات جنگ سرد و تقسيم جهانى دوران جهان دو قطبى، بخش حاشيه اى و گرایش رو به موت اسلامى را با تكيه بر سنتهاى ملى و مذهب زده شرقى و اليت روشنفكر و اديب و شاعر شرق زده و عقب مانده كه بخشا خود را چپ بحساب مياورد، به صحنه آورده شد۔ سركوب انقلابى كه ميرفت بطرف راديكاليزمى كه نه تنها حكومت سلطنتى را بلكه كل مناسبات سرمايه دارى ايران را به مصاف بكشد، خطر جدى بود كه با سروسامان دادن يك جنبش كپك زده ميسر شد۔ ديديم كه چگونه در جامعه اى غير مذهبى و با فرهنگى مانند ايران به كل جامعه و انقلاب آن خون پاشيدند۔
اينكه اين جنبش را سير تكاملى تحركات مذهبى و یا رشد گرایش تئوکراسی در يك جامعه اسلامى ميدانند، تعريف جانبدارانه و سطحی و غير واقعى است از اين تحولات خونين. براى كارگر و كمونيست و آزاديخواه آن جامعه معنى بسيار فراتر از يك جايگزينى حكومتى دارد۔ معنائى كه در تمام شئونات زندگى و تلاش براى زندگى انسانى در آن جامعه تاثير مخرب خود را به جايى گذشته است۔
البته از نظر تحقيقى و فاكت هاى تاريخى، روند به ضرر اين روايات دست ساز و جانبدارانه ژورناليستى، تمام ميشود۔
اسلام سياسى و بويژه نظريه پردازان تشيع هميشه بر اين اعتقاد بوده اند كه در غياب مهدى آخرالزمان دست بردن در حكومت، كار "امت" اسلامى نيست۔ بنابر اين اكتفاى روحانيون به ترويج مذهبى و به مثابه اهرم فشار در كنار حكومتها براى تعادل اسلامى، سراسر تاريخ روحانيون را از دوره سلطه حکومت شیعه در دوره صفوی و ازابتداى دوران قاجاريا ها تا انقلاب ١٣٥٧ شكل ميدهد۔
جنبش تنباكو كه منجر به ضربه بزرگى به سلطه امپرياليسم انگليس شد، ميتوانست به تغيير حكومت بى ثبات وقت منجر شود، اما فتواى آيت الله ميرزا حسن شيرازى براى تحريم انگليس و فشار به ناصرالدين شاه قاجار نهايت كارى بود كه جنبش اسلامى از خود نشان داد۔ در طول دوران تقابل مشروطه و مشروعه هيچگاه روحانيون از اهرم فشار بر حكومت وقت در مقام چپاول گران كنار دولت، يك گام آنطرف تر نرفتند، اينها در كنار مالياتهاى دولتى با خمس و ذكات راضى بودند۔ در دوره كودتاى رضا شاه و سرنگونى سلطنت قاجاريان، رضا شاه و جمعى از اطرافيانش خواهان لغو سلطنت و برقرارى جمهورى شدند، نياز كشور سازى و مناسبات توليدى سرمايه دارى اين را طلب ميكرد اما با تقابل جمعى از روحانيون و از جمله آيت الله مدرس روبر شدند و با احياى مجدد سلطنت، دوران سلطنت پهلوى بنيان گذارى شد. دليل هم همين بود كه "جمهورى" جايگاه روحانيت و نقش اسلام را نفى ميكند و چون در غياب مهدى موعود قرار نبود خودشان راسا حكومت كنند تعادل را در ابقا سلطنت ميديدند۔
اين سير در زمان محمد رضا شاه در ايران هم ادامه داشت، نهايت كار آيت الله بروجردى تاسيس حوزه علميه و انتقال عرصه حوزه از نجف به قم بود۔ هاشمى رفسنجانى در كتاب مصاحبه زيبا كلام با رفسنجانى به صراحت ميگويد كه خمينى هم تا اين اواخر هم كارش همين كار حوزوى و ترويج اسلام در انجمن "مكتب تشيع" بود۔ به قول خودشان اين اواخر بود كه تز ولايت فقيه در غياب مهدى حتى بصورت درس در حوزه ها تدريس ميشد۔
اينكه سر انجام اين جنبش اسلام سياسى معاصر از جانب غرب در تقابل با انقلاب ايران و بر متن رقابت با بلوك شرق بصورت كمر بند سبز از گورهاى تاريخ در آورده شدند، نه ادامه ايفاى نقش بعنوان اهرم فشار و نه ادامه تاريخ "جهاد هاى" تاريخى و "مجتهدین" اين جنبش بود۔ اين جنبش فراموش شده در دهه هاى پايانى قرن بيستم بصورت جنبشى سياسى و حكومتى به جان جامعه بشرى انداخته شد۔
با اين وصف روايت تكامگرايانه از جنبش اسلام سياسى كه منجر به اين پديده معاصر شده باشد و اين اسلام سياسى را و جمهورى اسلامى را بصورت حكومت دينى كه در مسيرى از تاريخ تكامل يافته باشد، واقعى و ماترياليستى نيست۔ اسلام سياسى معاصر محصول معادلات سياسى اين عصر است۔ روندى غير متعارف است كه نه بر پايه مذهبى بودن جامعه بلكه بر پايه سركوب خونين و سازمانيافته پا به عرصه سياست گذاشت۔
اسلام سياسى بر دوش بخشى از ناسيوناليسم سركوب شده ايرانى ماديت بومى يافت۔ تصادفى نيست كه دولت موقت بازرگان را "مکلا" های جبهه ملى تشكيل ميدهند، تلاش خمينى براى برقرار ساختن حكومت مكلا، نه معمم، در همان ابتدا نشانگر اين حقيقت است كه جامعه ايران با حكومت مذهبى چقدر بيگانه بود۔ در دور اول انتخابات رياست جمهورى، خمينى با كانديداتورى بهشتى بدليل معمم بودن مخالفت كرد۔
بديهى است دو سنت ناسيوناليستى ايرانى، جبهه ملى و حزب توده و اقمارشان با كودتاى ٢٨ مرداد و سركوب مصدق از هم جدا شدند و با سر كار آوردن جنبش اسلامى و سركوب انقلاب ايران دوباره بهم رسيدند۔
قطعا سرنگونى رژيم سلطنتى ضربه بزرگى به بخشى از ناسيوناليسم ايرانى زد، از اريكه قدرت خارج شدند و در ذهنيت تاريخى جامعه بصورت شكست خوردگان باقى ماندند۔ اكنون دو طيف ناسيونالستى در ايران صاحب جنبش خود هستند۔ جنبش ناسيوناليسم پرو غرب و جنبش ملى مذهبى، اين دومى اكنون هنوز سرى در حكومت دارد و قطعا در تحولات آينده سرنوشتش با سرنوشت اسلام سياسى گره خورده است، اما هر دوى اين سنتهاى ناسيوناليستى كه شامل احزاب و جريانات و شخصيتهاى متنوعى ميباشند تنها در خلا جنبش كمونيزم كارگرى در خلا يك افق كمونيستى بصورت بديل جمهورى اسلامى امكان نقش بازى كردن خواهند داشت۔
چنانچه آلترنايتو كارگرى كمونيستى ميدان پيدا كند، گرایش اسلام سیاسی و کل طیف موسوم به جنبش ملی اسلامی سير نزولى و اضمحلال را در پيش خواهند گرفت۔ در غير اين صورت امكان عروج ناسیونالیسم، و الزاما نه در شکل سلطنت و یا احیای میراث دو هزار و پانصدساله و منشور "کورش کبیر"، بلکه در اشكال متنوع و پيچیده و "جدید"ممكن است۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى در پرتو رهبرى و افق انسانى و كمونيستى ميسر شود كل معادلات بومى و منطقه اى دگرگون خواهند شد۔
اگر احتمال استحاله و تبديل رژيم اسلامى به طرف رژيم ى براى سامان بخشيدن به كاپيتاليسم و اقتصاد و سياست در ايران امكان يابد هر يك از اين دو سنت ناسيوناليستى امكان نقش بازى كردن خواهند يافت۔ در چنيين حالتى انتقال اين دوره به يك حكومت پرو غرب نوع تركيه بر دوش جنبش ملى مذهبى البته در اشكال متنوع و پيچيده خواهد افتاد۔ اما در هر حال هر نوع استحاله اسلام سیاسی، بطور مشخص در جامعه ایران با این تاریخ معرفه برای ما، حتی پوسته ظاهری را هم از آن باقی نخواهد گذاشت و ناچار است میدان بازسازی اقتصاد کاپیتالیستی ایران را به گرایشی که با روبنای این اقتصاد همخوانی بیشتری دارد، واگذارد. بنابراین این توهم پوچ که گویا اسلام سیاسی میتواند محمل "متعارف" شدن تولید سرمایه داری در ایران باشد، فقط از عدم شناخت روندهای تاریخی در جامعه ایران طی بیش از صد سال حکایت دارد.
رويداهاى اخير ايران حاكى از اين است كه جنبش ناسيوناليستى پرو غرب از رهبر و سازمان خاص خود عاجز است، به ميدان فرستادن بخش عامى و شبه فاشيستى طرفدار پرچم و سرود اى ايران نشانه صحت اين ادعا است۔ اما اين كمبود ذره اى از خطر عروج اين جنبش ضد كارگر و ضد كمونيستى را نميكاهد۔ و شاید همین خاستگاه شرق زده و "ضد سلطنتی" ناسیونالیسم چپ است که کماکان انجام رسالت اداره "اقتصاد ملی" را از درون گرایشی که به تعبیر آنها سنتی و ملی است، ممکن و از نظر "قوانین تکامل تاریخ" منطقی میدانند!
سوال دوم: ناسیونالیزم کرد به عنوان یک جنبش اجتماعى ریشه دار در جامعه ی ایران و عراق و دیگر کشورها را ميبينيم، ناسيوناليسم كرد در ايران چگونه وارد انقلاب ١٣٥٧ شد و در طول اين سى سال بطور فشرده چه تحولاتى را از سر گذراند؟
عبدالله شريفى:
ناسيوناليسم كرد در ايران با دوران جنگ جهانى دوم و قاضى محمد پا بعرصه وجودى گذاشت۔ مدتها تحت تاثير سنت ناسيوناليستى ايرانى بخش رفرميستى حزب توده و چپ خلقى بود۔ همانگونه كه با بلوك شرق و وجود سوسياليسم كاذب، ماركسيسم ناسيونايزه شده بود اين سنت هم تحت تاثير آن در قلمرو ملى خود خواهان خودمختارى و حق تعيين سرنوشت بود۔ مدتها از سيوسيال دمكرات اروپا تبعيت ميكرد و با اين نگرش اما از نظر سازمانى پراكنده و نا منسجم وارد انقلاب ايران شد۔
اما این واقعیت که ناسیونالیسم، ملت را میسازد و نه برعکس، در هر حال، با طرح حکومت "کردها"، چه در شکل خودمختاری و یا در چهار چوب "دمکراسی" در یک کشور، معنی سیاسی پیدا کرد.
ناسیونالیستهای کرد، با سر كار آوردن جنبش اسلامى و خمينى، به استقبال آن رفتند و تمام تلاش مماشات جويانه خود را بكار گرفتند تا به گفته خودشان به تحقق شعار استراتژیک "خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران" نزدیک شوند۔ ناسیونالیسم و حزب آن، حزب دمکرات کردستان ایران، با حمله سركوبگرانه به كردستان به متن مقاومت مسلحانه كشانده شدند و بر تز "جنگ مذاكره مذاكره جنگ" راه خود را پيمودند۔
مدتى با شوراى ملى مقاومت در كنار بنى صدر و مجاهدين دل بستند و جنگى چند ساله را با كمونيسم و حضور سیاسی و بیداری كارگران و مردم زحمتكش كردستان آغاز كردند۔ با شكست بلوك شرق و حضور نظامى آمريكا در عراق و عروج ناسيوناليسم كرد در عراق از خودمختارى به فدراليزم شيفت كردند و باميد عراقيزه شدن ايران هست و نيست خود را بكار گرفتند۔ مدتى با صراحت كامل به جبهه دو خرداد پيوستند و اميد خود را به جامعه "مدنى" خاتمى بستند۔
شكست اين مسير و ناكامى آمريكا در عراق افول ناسيوناليسم كرد در چشم مردم كردستان عراق اين جريانات را با بحران جدى مواجه ساخت۔ اكنون شقه شقه و پارچه پارچه و بى اميد، سر گردانند۔
اكنون اميد به تحولات درون رژيم بسته اند و در صورت حضور فعال جبهه مردم و سلطه افق كمونيستى دورنماى خاصى نخواهند داشت، در غياب آن، ظرفيت به بازى گرفته شدن را از جانب هر نيروى مطرح در ايران را دارند، ظرفيت ضد كمونيستى و ضد كارگرى اين جريانات بر كسى پوشيده نيست۔
سوال سوم .موقعیت ناسیونالیزم کرد در کردستان عراق را چگونه ارزیابی می کنید؟اگر بخواهید یک تصویر کلی از احزاب ناسیونالیست کرد و جنبش ناسیونالیستی کرد در کردستان عراق و سیستم حکومتی آن ارائه دهید این تصویر چه تصویری می تواند باشد؟
عبدالله شريفى:
آنچه امروز در كردستان عراق ميگذرد و آنچه اين دو دهه ما شاهد بوديم، پديده ناسيوناليزم كرد با تعاريف كلاسيك از ناسيوناليسم خوانايى ندارد۔ خوانايى ندارد چون اين پديده اگر چه بر متن ستم ملى و سلطه خونين حكومت فاشيستى بعث و كشمكش آناتگونيزه شده شونيزم بعث و ناسيوناليزم كرد، تغذيه ميكرد اما به هيچ وجه عروج آن حاصل اين روند نبود۔
عروج ناسيوناليزم كرد در عراق بر دوش مردم تحت ستم كرد براى رفع ستم ملى و يا استقلال و خودمختارى و غيره نبود۔ عروج اين جريان در تلاقى اوضاع جهانى جديد و بر متن حضور افسارگسیخته ميليتارزم آمريكا و غرب بدون استراتژى معينى در رابطه با "حق مردم كرد" به اجرا در آمد۔ در همان آغاز جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱، جیمز بیکر وزیر خارجه بوش پدر، به صراحت اعلام کرد که از نارضایتی احزاب ناسیونالیست کرد فقط در راستای دکترین نظم نوین "استفاده" خواهد کرد و دولت آمریکا به دلیل منافع استراتژیک تر در منطقه، با هیچ نوع از حکومت "کردی" خوانائی ندارد.
اين پديده در سايه تخريب و به خون كشاندن بغداد و كركوك و عماره و غيره براى دوره بحرانى حضور آمريكا در منطقه عروج كرد، در غياب اين سناريو داستان ناسيوناليزم كرد چيز ديگرى ميشد۔
مدتى قبل من مطلبى با عنوان (ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى) نوشتم براى جواب اين سوال بخش كوچكى از آن مطلب را كه فكر ميكنم جوابگو است اينجا مياورم:
" ياداورى اوايل دهه ٩٠ ميلادى سر نخ ماجراى امروز را برملا ميكند۔ اواخر دهه ٨٠، احزاب ناسيوناليست كرد، با پايان جنگ ايران و عراق در حوزه هاى اين دو كشور با بحرانهاى جدى روبرو شدند۔ شكاف منطقه و منازعات خصمانه دول منطقه به دايره ديپلماسى صلح منتقل شد، اين تغييرات، امكانات و "شکافهای منطقه ای" كه با جنگ ايران عراق در منطقه براى نوعى فعاليت گشوده بود با محدوديت مواجه ساخت۔ افق احزاب ناسيوناليست كرد در ابهام و تاريكى فرو رفته بود۔ با ختم جنگ اميدى به دوام سياست "جنگ مذاكره، مذاكره جنگ"، استراتژى اين احزاب، نمانده بود۔
اگر كسانى شرايط آن روزهاى اواخر دهه ٨٠ را بياد داشته باشند خوب متوجه ميشوند كه دوران مذاكره احزاب ناسيوناليست كرد در عراق (دوران مفاوضه) چه اوضاعى بود. در آن زمان حزب دمكرات بارزانى مستقيما به ايران آويزان بود و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى در حاشيه، در مذاكراتشان با صدام به كمترين شرايط و امتياز ممنون بودند۔
تقابل هاى جهانى و سير رو به اضمحلال بلوك شرق معجزه وار اين شرايط افول را نجات داد۔ عراق به يكى از مراكز مهم تقابل تخاصمات جهان سرمايه بعد از جنگ سرد تبديل شد. اين، آن" امداد غيبى" بود كه احزاب ناسيوناليست كرد را و كل اين جنبش را از بالا و با سرعت در خود هضم كرد۔
با جنگ خليج احزاب ناسيوناليسم كرد قبل از پرداختن به تغيير چندانى در استراتژى خود يكباره كتابچه سرخ و تمامی رمز و نشانه های "چپ" را زمين گذاشتند و به بخشى از سياست ميلتاريستى غرب در عراق تبديل شدند۔ شتاب اوضاع سياسى و تمايل رهبران جريانات ملى كرد، تغيير ريل سریع و منطبق با آن شتاب سرنوشت كل اين جنبش را رقم زد۔
از اوايل دهه ٩٠ تا ٢٠٠٣ كه به اشغال عراق توسط ارتش آمريكا منجر شد، يعنى بيش از يك دهه، احزاب ملى كرد، بر بخشى از جغرافياى كردستان گمارده شده بودند. این دوره اى است كه اين جريانات با جنگ هاى داخلى بر سر تقسيم قدرت و چپاول، كل منطقه تحت تسلط خود را به خون كشيدند۔ اين دوره ياداور خاطرات تلخى است كه نه تنها مردم كردستان در عراق بلكه مردم منطقه را منزجر ساخت۔ جنگ هاى خونين احزاب اتحاديه ميهنى و حزب دمكرات كردستان عراق و جنگ هر يك از اين دو با نيروهاى پ۔ ك۔ ك، آوردن قشون اسلامى در روز روشن و تهاجم نظامى به مقرها و محل هاى نيروهاى اپوزيسيون ايرانى، فقط چند قلم از ميان اقلامى است كه در سايه سلطه اين احزاب به وقوع پيوست۔
اين دوره جمهورى اسلامى از يك طرف، و تركيه از طرف ديگر، بازمانده دولت بعث و صدام در بغداد از يكسو و دول عربى از سوى ديگر، بطور مستقيم و آشكارا كردستان عراق را به ميدان تاخت و تاز خود تبديل كرده بودند۔
در جوار اين شرايط مدنيت در جامعه آويزان و بى تكليف بود، از كار و زندگى خبرى نبود، مدرسه و بيمارستان وبهداشت و روابط و مناسبات متعارف اجتماعى جاى خود را داده بود به یکه تازی میليس عشایر و احزاب که جریانات رنگارنگ اسلامی هم به آن اضافه شده بودند. كشتار و جنگ و ترور، و هرج و مرج و هر کی هرکی قاعده آن اوضاع بی قاعده بود. در سليمانيه كه قدم ميزدى معلوم نبود كه اين شهر تحت سلطه پاسدار جمهورى اسلامى است يا نيروى مسلح احزاب ملى كرد و۔۔۔
در امتداد تخريب و تباهى جامعه، تهاجم به هر آنچه نشانه چپ و انسانگرايى و هر دريچه اى به تحول مثبت آينده، با خشونت و سركوب روبرو شد۔ در اين ميان ميتوان به سرنوشت مكانيسم هاى دخالت مردم كه مشمول همان قانون جنگل شدند، اشاره كرد۔ سرنوشت پديده هايى مانند موقعيت زن در آن جامعه، جايگاه آزادى و مصائب و فقر روزافزون و زیر سوال رفتن نفس حیات و نفس کشیدن در آن "غیر"جامعه را ديد و كل اين ماجرا را بازخوانى كرد۔ در جواب به دفاع از حقوق برابر زن در جامعه ، ترور و كشتار زنان، قتل هاى ناموسى و رشد فرهنگ ضد زن و مردسالارى در همه ابعاد بر آن جمعه تحميل كردند۔ علاوه بر اين، نقشه و برنامه هاى سيستماتيك و ديكته شده سركوب گرانه گوشه اى از آن تاريخ است كه براى هميشه سيماى واقعى اين جريانات را در حافظه تاريخى مردم آزاديخواه ثبت كرده است۔
دوره دوم با تهاجم نظامى آمريكا و انگليس به عراق و سرنگون كردن دولت صدام و اشغال عراق شروع ميشود۔ اشغال عراق دور ديگر از عروج جريانات قومى و مذهبى را بهمراه داشت۔ كشمكش هاى جهانى براى مدتى در عراق متمركز شد۔ حضور نظامى آمريكا در عراق موازنه ها را تغيير داد و با اين نحوه دخالت، ايران و اسلام سياسى، نحوه اعمال نفوذ تركيه و دول عربى كاليبر كاملا جديدى به خود گرفتند۔
جلال طالبانى و مسعود بارزانى در ميان خيل علاوى و جعفرى و پاچه چى ها كسانى بودند كه در اجراى سياست نظامى عراق مهره هاى محلى اعمال اين سياست بودند۔ و به همين دليل و سابقه سلطه يك دهه بر مردم كردستان عراق، در تقسيم قدرت و زد و بند و گاوبنديها ى بعدى دست بالا پيدا كردند۔ در اين پروسه "مقامات" "دولتى" را به سهم قابل ملاحظه اى به جريانات ناسيوناليسم كرد سپردند۔ اوج "صعود" اينجا بود۔
اما چندان طول نكشيد كه دوره سقوط و افول شروع شد۔ اين جريانات در كردستان عراق از توهم و خرافه پا به واقعيت نهادند۔ مردم ديگر ملاحظه بازگشت دولت فاشيستى بعث را نداشتند و از آنها توقع كار و زندگى و رفاه و مدنيت داشتند و در مقابل "حكومت خودى" با گلوله و زندان و فقر و وضعیت کماکان بلاتکلیف و آویزان، جواب دادند۔
كارگرى كه مزد خود را مطالبه ميكرد، روزنامه نگارى كه آزادى بيان را ميخواست، مردمى كه مسكن و آب و نان و برق را طلبكار بودند، زنى كه توقع قانونى شدن حق برابرش را آرزو ميكرد، با شليك و ترور و زندان و تحقير مواجه شدند۔
سرانجام پروژه آمريكا در عراق چه به لحظ سياسى و چه به لحاظ نظامى موفقيتى كسب نكرد و ناكام ماند۔ آمريكا براى مساله كرد هيچ برنامه خاصى جز استفاده ابزارى و موقت از آن براى حفظ خود در منطقه در دستور نداشت۔ این مساله منشا اساسی بحران در صفوف احزاب ناسیونالیست کرد در کل منطقه بود. در همان حال ادامه دنبالچه گری در تحزب ناسیونالیسم کرد به تجدید آرایش صفوف پ. ک. ک و تشکیل و سرهم بندی پژاک با مساعدت جناحهايى از رژیم اسلامی و دخالت مستقیم آمریکا و انگلیس منجر شد. گسترش مدل عراق يا به اصطلاح عراقيزه كردن در ايران و يا در جايى ديگر ممكن نشد۔ آمريكا در مقابل رقبايى چون اروپا، چين و روسيه سير نزولى قدر قدرتى را طى كرد۔ بدين ترتيب پیش نرفتن اوضاع عراق مطابق سناریوهای دولت آمریکا، پيشروى سياست قلدرى نظامى آمريكا را سد كرد و صحنه افول يك روند عمومى شد كه جريانات ناسيوناليست كرد را بعنوان عارضه اى به سراشيب بحران پرتاب كرد۔
اين اوضاع داخلى و اوضاع منطقه اى و جهانى شرايطى را فراهم كرد كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد را با همان سرعت كه صعود كردند به افول بكشاند۔ "
در خاتمه سوالاتى جای تامل و تعمق دارد: در شرایطی که رئیس جمهور دولت سراسری و "فدرال" عراق، خود رهبر یک حزب "کردی" است و چند نفر از اعضای پارلمان عراق و نیز برخی وزرا، از جمله وزیر خارجه عراق، نیز به یکی از دو حزب اتحادیه میهنی و یا پارتی دمکرات وابسته اند، آیا مساله کرد و "ستم ملی" بر مردم کردستان، کماکان به شکل سابق سیر دارد؟
آیا میتوان این سوال را طرح کرد که در عراق، علیرغم خونین ترین تاریخ و دلچرکینی ها بین مردم کردستان و حکومت مرکزی، مساله ملی، از "بالا" ، چون مساله ارضی در ایران و یا روسیه، حل شده است و مسائل اجتماعی مردم کردستان، مسائل دیگری است؟
اگر پس از حل مساله ارضی از بالا، اصرار بر حل آن از "پائین" و توسط جنبش "توده"ها، یک توهم ساده چپ شیفته خلق بود، آیا اصرار ادامه دهندگان ناسیونالیسم کرد که "جنبش رهائی بخش خلق کرد" در کردستان عراق، هنوز خاصیت اسطوره ای و افسانه ای را حفظ کرده است، تجدید حیات این اوهام چپ خلقی و شیفته "قوم خود" نیست؟ به این سوالات و این مسائل باید فکر کرد.
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
"پايان" يا گسست؟
مدتى قبل، خبر انتشار "کتاب"، "پایان حزب کمونیست کارگری" توسط محمد جعفری از کادرهای حزب موسوم به "حکمتیست"، همراه با آژيتاسيون غريبى در سايت هاى متعلق به اين حزب به اطلاع عموم رسيد۔
ظاهر مساله این است که کتاب "پایان حزب کمونیست کارگری" توسط محمد جعفری نوشته شده است۔ اما اگر فقط مبنا را عنوان كتاب، يعنى همين چهار كلمه "پايان حزب كمونيست كارگرى" بگيريم، متوجه ميشويم كه انتخاب اين تيتر گوياى پلاتفرم و فلسفه وجودی پيامى است كه قرار است اين حزب از طريق و بزبان توده تشكيلاتى به بيرون از خود برساند۔
سير رويدادهاى اين سه سال اخير و توالى پروسه هاى لاينقطع عبور از كمونيزم كارگرى بما نشان ميدهد كه انتشار اين كتاب با اين عنوان و زير اين تيتر حلقه ای از حلقه های پایانی یک منشور و یک انقلاب فرهنگی به زبان "توده ها" در عبور از؛ و اعلام بی ربطی به کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی است۔
انتشار كتاب پايان حزب كمونيست كارگرى پس از انتشار "در این بست"، سه حزب کمونیست کارگری "درانتهای راه" توسط رضا مقدم، بطور واقعى سوالاتى را در ذهن هر انسان اندک فکور و یا کنجکاو طرح ميكند كه چه رابطه درونى و خطى و در چه شرايط سياسى ودر چه توازنى بر خلاف نقشه از پيش طرح ريزى شده اين دو خط را در يك بستر مشترك در رابطه با كمونيزم كارگرى بهم ميرساند؟
چرا "کمونیسم کارگری"، برای همین آدمهائی که در دوره ای اگر نه از فعالین آن، که لااقل از مدافعین آن بوده اند، و تاریخ و پیشینه و "نام" آن، این اندازه "بی ارزش" و فاقد کمترین احترام است؟
چرا این "بی سنتی" را ما در جریان فدائی، که انشعابات بسیار بیشتری را هم از خود بیرون داده است، یا حتی مدافعان جریان توده ایستی، نمی بینیم؟ چرا همه انشعابات فدائی، تاریخ فدائی و روز بنیانگذاری و اعلام آنرا، از "افتخارات" خود میدانند؟ چرا، با وجود اینکه بخش "نامه مردم"حزب توده، جناح "راه توده" را دستکرد وزارت اطلاعات مینامد، هیچ کدام و هیچ "توده ای" واقعی، حتی اگر فعالیت سیاسی را کنار گذاشته باشد، از "پایان" مکتب و سنت حزب توده سخن نمیگوید؟ آیا واقعا مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، موقعیت و جایگاه همین کسانی را که اکنون "در این بن بست" و یا "پایان حزب کمونیست کارگری" را مینویسند، تغییر نداده بود و احترام آنها را چه نزد خود و چه در جامعه بالا نبرده بود؟ دلیل و علت این "بی عاطفگی" و عدم احترام حتی به نام و تاریخ و پیشینه "حزب کمونیست کارگری" در کجاست؟ ، چرا اين سوت پايانى از درون قلعه بصدا در ميايد؟ حزبى كه هنوز خود اسم كمونيزم كارگرى را يدك ميكشد چرا براى اين "پايان" سور و سات راه انداخته است؟ كدام منافع واقعى و زمينى اين اقدام را توجيه ميكند جز اینکه نتیجه بگیریم که اینها در دوره زندگی و فعالیت "از سرناچاری" زیر چتر کمونیسم کارگری و حتی مارکسیسم انقلابی، "رهگذرانی" که راه واقعی خودشان به بن بست رسیده بود، بیش نبوده اند؟
اينها سوالات واقعى است كه بايد در سطح مدافعين اين جنبش جواب بگيرند، ما به سهم خود به محورى ترين نكات در اين رابطه ميپردازيم، تا انتشار اين كتاب عتيق فارغ از نقد پا بدنياى سياست نگذارد۔
١۔ ميگويند كه اين كتاب شخصى است و به تاريخ و فاكتهاى انشعاب در حزب كمونيست كارگرى ميپردازد۔ اگر اينطور است چرا اسم كتاب همين نبوده است؟ به نظر ما اين ساده كردن قضيه دردى را دوا نميكند، بدون شك اين تيتر حاصل مشاوره هاى حساب شده رهبرى اين حزب است كه مخاطبش نيز نه طيف كمونيزم، بلكه مخالفين كمونيزم كارگرى است۔
٢۔ خود عنوان كتاب در يك محاسبه سر انگشتى با واقعيت جارى در تناقض است۔ اگر منظور اين است كه حزب كمونيست كارگرى ايران پايان يافته است، در دنیای واقع اکنون یک حزب کمونیست کارگری موجود است، بايد گفت اكنون حزبى حداقل به "بزرگى" حزب كورش مدرسى با اين اسم و با كنگره و ارگانها و نشريات و مديا و رسانه هاى جمعى و مصوبات قانونى خود در حال فعاليت است۔ هر كس ميتواند مخالف و يا موافق آن باشد اما از سر مخالفت نميتوان كسى و جريانى را نفى كرد۔ علیرغم هر انتقادی که ما و یا هر کس دیگری ممکن است به سیاستهای آن داشته باشد، طول و عرضش از حزبی که در لیست "طومار"ی موجودیت مجازی دارد، بیشتر است، "حزب" تر است و دستکم در خارج از کشور و در عرصه های معینی بسیار فعال تر از نفی کنندگانش است۔ علی القاعده اینها نمی بایست از "پایان" حزبی حرف بزنند و کتاب درمورد پایان آن بنویسند که نه تنها واقعیت وجودی دارد بلكه یک پایه واقعی "موجودیت" عمدتا مجازی خود اینها، موقعیت "اپوزیسیون"ی و"افشاگرانه" شان در تقابل با حزب کمونیست کارگری است۔ این تناقض در خود و نفی و کتمان میدانی که اساسی ترین دلیل و بهانه برای موجودیت خود اینهاست۔
٣۔ دلیل و انگیزه نوشتن "در این بن بست" توسط رضا مقدم و لیچارگوئی سهراب صبح آذرین به شخص منصور حکمت را باید به دلیل "پیدا کردن دوستان حال و آینده" در جنبش دوخرداد، جستجو کرد. آنوقتها که اوج بروبیای "جامعه مدنی" خاتمی بود و عده ای در روبرو شدن با قاطعیت کمونیسم کارگری و شخص منصور حکمت، از تشکیل اپوزیسیون دوخردادی مایوس شدند و چون یک گروه فشار راست و انحلال طلب، دست جمعی از حزب کمونیست کارگری استعفا دادند و برخی از آنها صراحتا از کمونیسم کارگری "خداحافظی" کردند و رفتند۔
اين جار زدن "پايان حزب كمونيست كارگرى" عبور از مرز علقه سیاسی و تئوریک و عاطفی و انسانی در مقایسه با رضا مقدم فراتر است. او آمد از "بن بست"، حرف زد و دومی از "پایان".
رگه پسامدرنیستی و ضدکمونیستی این دومی بشدت توی ذوق میزند و این آن چیزی است که اینها قصد کرده اند که به عنوان "هویت" شان به عالم و آدم اعلام کنند. اینها طی این چند سال اخیر این "تفاوتها"ی خود با کمونیسم کارگری را با "عاریه" گرفتن مواضع اولیها، بیان کرده اند. وقتی خواستند از کل دوران غش کردن اولیها از سر "جنبش اصلاحات"، عبور کنند، اول تز "تبدیل رژیم سرمایه به رژیم سرمایه داران" توسط "گفتمان اصلاحات دوخرداد" را در پوشش "متعارف شدن" سرمایه داری تحت رژیم اسلامی وام گرفتند و بعد برای خاطر جمع کردن همه کسانی که میخواستند موضع این حزب جدید "حکمتیست" را علیه مواضع منصور حکمت را دريابند از "عمق تئوریک" بهمن شفیق در ارائه تز "نئوتوده ایسم" تقدیر کردند۔ همه میدانند که این مناسک ارزان، فقط یک نان به قرض دادن محفلی در نبرد "مواضع" با آذرین نبود، برائت از یک دوره حیاتی در جدال کمونیسم با دوخرداد و جنبش دیرین تر سوسیالیسم مشروطه خواهی بود که زیر عبای حرکت "مدینته النبی"، میدان تجدید حیات خود را باز یافته بود. "پایان حزب کمونیست کارگری" در واقع یکی از حلقه های "پایانی" در گسست سیاسی، فکری، عاطفی و حتی گسست از متن زندگی و بخشی از مهمترین دوران زندگی شخصی خود اینها به عنوان کادرهای "حزب کمونیست کارگری" است.
٤۔ قدری دورتر که برویم، تجارب و سرنوشت امثال عبدالله مهتدی و شعیب زکریائی را ميبينيم۔ اين دونفر دوره ای از فعالیت با "حزب کمونیست ایران" و تلاش در راه تحکیم مارکسیسم انقلابی در صفوف کومه له را، که واقعا حس احترام صفوف تشنه و خواهان تغییر و تعقل و روی آوری به مارکسیسم انقلابی در صفوف همان تشکیلات کومه له را نسبت به آنها و آن تصمیم جسورانه آنها برای بریدن از سنتهای ناسیونالیسم کرد و عقب ماندگیهای سوسیالیسم خلقی بشدت بالا برد و حتی موقعیت شخصی شان را فراتر و بالاتر از آن سطحی که بود، در ذهن تشکیلات کومه له پیش برد، با تحولاتى در سطح جهان و منطقه، آن تاریخ و آن دوره "پرافتخار" زندگی شخصی و سیاسی، هر دو را، به آتش نفرت و اننقامجوئی و کینه توزی عليه گذشته خود سپردند۔
فرق اين است كه امروز متاسفانه اين بى عاطفگى و بيگانگى به كمونيزم كارگرى از زبان حزبى جار زده ميشود كه خود را "حكمتيست" مينامد۔ اگر گسست امثال عبدالله مهتدى وشعيب زكريايى از اين تاريخ درنتيجه به هم خوردن اوضاع سياسى جهان بود، ديگر نه باسم كمونيزم بلكه با صراحت و در سنگر ضد كمونيستى پرچم خود را بلند كردند، بخاطر نفرت از زندگی و مبارزه مشترک با کمونیستها و تحت عنوان "اكس كمونيستها" چشم بر خوان "نعمات" ناسيوناليسم كرد دوختند و به آن لم دادند۔ به همين دلیل ریشه "برائت" امثال عبدالله مهتدی و شعیب زکریائی از مارکسیسم انقلابی و نفرت از کمونیسم کارگری، یک پایه مادی و جنبشی ابژکتیو دارد. اینها را نه "اشتباهات" و "انحرافات" فکری و سیاسی و متدولوژیک کمونیسم، که مهیا شدن شرایط پرتاب احزاب ناسیونالیست کرد در کردستان عراق به قدرت "اقلیم" و زیر بال و پر میلیتاریسم افسارگسیخته آمریکا و حضور نظامی در منطقه، به صرافت برائت از هر شائبه کمونیستی در تمام طول دوران فعالیت سیاسی شان، حتی در دوره شاه، انداخت۔
اما اين جا ما اين گسست را يعنى گسست از مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری را در روند ديگرى و اتفاقا تحت بيرق حزبى ميبينيم كه خود هنوز اين اسم را حمل ميكند۔
٥۔ اساس اينكه اين "جسارت" به اسم ديگرى و قرعه باسم كادرى با سابقه "زحمتكشى" در آمده است، خود نيز دلايل خود را دارد۔ تاريخ به ما نشان ميدهد كه قبلا و در دوره برو وبیای مائوئیسم، کادرها و سران سازمان انقلابی حزب توده و روشنفکران تحصیلکرده ایرانی در قلب کشورهای اروپائی برای آموزش "مارکسیسم لنینیسم مائوتسه دون اندیشه"، به چین سفر میکردند و گوششان را در اختیار جلسات ترویجی "دهقانان ینان" میگذاشتند. اکنون دستگاه رهبری حزب "حکمتیست" برای ساده تر کردن و "توده ای" تر کردن انقلاب فرهنگی علیه مبانی کمونیسم کارگری و کل ادبیات آن طی سی سال، و "توده ای" کردن تزها و سیاست آوردنهای کورش مدرسی، در لابلای سنتهاى عهد عتیق به کار "به روز کردن" سنت "عامی" کردن علم و فلسفه و تاریخ و مارکسیسم، چنگ انداخته است. قصه خوانی و راه انداختن روایات کارگرپناهان و زحمتکش پناهان از بن بست و پایان کمونیسم کارگری، چیزی جز آوای محزون مدافعان رنگارنگ گرایش به تاریخ پیوسته "ناسیونالیسم چپ" و پناه جستن زیر سایه خودفریبی عقب مانده ترین عقده های شرق زدگی و زندگی در حاشیه تمدن و علم و دانش و جنبش اجتماعی کمونیسم نیست.
٦۔ شايد كمى دور از توقعى واقع بينانه باشد كه "وجدان بيدار" كسانى را كه اين چند سال را با خيال آسوده سپرى كردند و بطور مثال همين مدت قبل بر مبناى دروغى معجزه آسا در كردستان اعتصاب عمومى راجار زدند تا بقول خودشان دست ٤٠٠ نفر را در يك "گتوى" مجازی سياسى در دست هم بگذارند، را خطاب قرار داد۔ پایان حزب کمونیست کارگری، تابلوی این گسست کامل از بخشی از زندگی و تاریخ واقعی خود اینها و مهاجرت و "پناهندگی" به این گتوی جدید سیاسی است. شرافت و اخلاق سیاسی حکم میکند که آنها با حفظ "فرهنگ خودشان"، همراه با این نقل مکان اجتماعی به این میدان مهجور، اسم و عنوان "حکمتیسم" را هم کنار بگذارند.
اما این سرنوشتی غم انگیز و تلخ و فاجعه بار برای کسانی است که شاید هنوز آگاه نیستند، که آنان را در میدان مادی و در دنیای واقعی در کنار آذرین، مقدم، شفیق قرار میدهد، به حکم همین انتخاب میدان جنبشی، سرنوشت آنان در پایان مسیر نامیمونی قرار ميگيرد۔ اينها پايان كمونيزم كارگرى را مينويسند تا پايانش دهند، اما با قطعيت بايد گفت كه اين نه پايان كمونيزم كارگرى بلكه گسستى است از كمونيزم كارگرى كه در روز روشن و با صراحت لهجه صورت ميگيرد۔
٤ اكتبر ٢٠٠٩
آوات شريفى، داريوش نيكنام، عبدالله شريفى
.
شنبه یازدهم مهر 1388
(مصاحبه با عبدالله شريفى ،،،بخش اول)
با سلام و خسته نباشید خدمت رفیق عبدالله شریفی. قبل از هر چیزاز شما تشکر می کنیم از این که دعوت ما را قبول کردید و در این مصاحبه شرکت کردید.
(ست اندرکاران وبلاگ علیه ناسیونالیسم) http://www.antinasunalizm.blogfa.com/
بهتر است سخن را بااین مقدمه شروع کنم که در این سیکل زمانی بیش از پیش نقد پایه های نظری و پراتیکی ناسیونالیزم در همه اشکال وجودیش بدین دلیل ضروریست که حقیقتا به صورت روزمره در ضدیت با افکار برابری طلبانه،رادیکال و سوسیالیستی بوده و بشیوه سیستماتیک در همه اشکال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قد علم میکند،بنابراین نقد پایه های تئوریک ناسیونالیزم هم بدینسان به ضرورتی عاجل تبدیل شده و ما دست اندرکاران این وبلاگ را به پیگیری بیشتر در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیسم به عنوان یکی از ایدئولوژی های نظام بورژوایی از منظر کمونیسم علمی وا داشته است.
نقد استراتژی و تاکتیکهای ملی گرایانه و قومی از ابتدا مورد نقد شدید کمونیستها بوده و در این زمینه،آثار و مقالات گرانبهایی نوشته شده و این مصاحبه هم در راستای هر چه بیشتر شناساندن ناسیونالیزم بمثابه اندیشه ای که انسانها را بر اساس زبان، رنگ، قوم و ملیتهای مختلف از هم تفکیک و بر این اساس نابرابر،نژاد پرستانه، فاشیستی و ضد بشری، تقسیم و نگاه میکند، صورت ميگيرد۔
ما اين مصاحبه را به دليل حجم زياد در دو بخش انجام خواهيم داد، بخش اول بيشتر به مباحث پايه اى تر و تاريخى تر اختصاص داده شده است، ما در بخش بعدى ناسيوناليزم ايرانى و ناسسيوناليزم كرد در دو حوزه جغرافيايى عراق و ايران را در پرتو اوضاع سياسى جارى در ايران و منطقه همراه با رفيق عبدالله شريفى به بحث و تبادل نظر خواهيم پرداخت۔
سوال اول، وبلاگ آنتى ناسيوناليزم: ناسیونالیزم به معنای دقیق کلمه از چه زمانی وارد عرصه ی فعالیت اجتماعی وسیاسی شد،از چه چیزی مشتق شده و ریشه های سربراوردن چنین دیدگاهی در چه اوضاع و احول بین المللی رشد و نمو کرد؟تعریف شما به عنوان یک کمونیست از ملت چیست، وملت را محصول چه روندى ميدانيد؟آیا شما مقوله ای به اسم ملت را به رسمیت می شناسيد؟
عبدالله شريفى:
با تشكر از شما عزيزان!
براى ما اساسا طرح اين گونه سوال و جواب، در متن جدالى تاريخى و طبقاتى جهت راه يافتن بر حقيقت وپرتو افكندن برخرافات مستتر از روايات طبقاتى از زاويه منافع زمينى طبقات متناقض و متضاد مد نظر است۔ نقد ماركسيستى از ناسيوناليسم، بخشى از مبارزه جهت هموار كردن راه پر تلاش انسان در مسير رهايى و آزادى كامل معنى پيداميكند۔ به همين دليل براى يك جنبش سياسى دخالتگر كه خواهان لغو هرگونه تبعيض و ستم است بررسى اين گونه مفاهيم را نه صرفا آكادميك بلكه از زاويه سياسى و اجتماعى، و در متن يك كشمكش طبقاتى بايد پيگيرى كند۔
هر چند ممكن است بررسى تخصصى تر لازم باشد اما فكر نميكنم اينجا منظور شما بررسى جامعه شناسانه و تخصصى در اين زمينه باشد۔ بدون ترديد جواب در قلمرو سياست نه تنها در تناقض با عرصه جامعه شناسانه مساله نيست بلكه قاعدتا مكمل هم مى باشند۔
اگر اين هدف را در اين جدل بپذيريم آنگاه ناچار بايد بعنوان فعالين سوسياليست و جانبدار حقيقت انتظار اين باشد كه ببينيم اين مفاهيم چه جايگاهى نزد ما دارند و نقد ما چه تاثيرى بر عمل اجتماعى بسوى عبور از اين معضلات سياسى باقى ميگذارد۔ با اين مقدمه به جواب سوال ميپردازيم۔
قطعا در هر دوره تاريخى منافع زمينى طبقات و مسائل مورد نزاع زمان خود، تعيين كننده تعريف از "ملت" "ملى گرايى" "ناسيوناليسم" واين گونه مفاهيم بوده است۔ به همين منوال در عصر حاضر اين حكم نيز صادق است۔ روشنتر ميشود با تجارب معاصر نيز متغير بودن اين مفاهيم را نشان داد۔ در همين دوره معاصر، قبل و بعد از جنگ سرد و سقوط ديوار برلن ديديم كه كل مفاهيم سياسى اجتماعى و از جمله مقولاتى چون ملت و ناسيوناليسم در پرتو تحولات سياسى جهان چگونه باز تعريف شدند۔
اجازه بدهيد كه جواب به ناسيوناليسم چيست و ملت چيست را نه بعنوان دو مفهوم جداگانه بلكه در رابطه واقعى اين دو پديده در عالم سياست بازنگرى كنيم۔ قطعا آنچه امروزبه آن ناسيوناليسم و ملى گرايى گفته ميشود با هرآنچه كه در دورانهاى متفاوت تاريخى مد نظر بوده است فرق ميكند۔ امروز دسته اى از تئوريسين هاى بورژوا و كل دستگاه معمارى افكار جمعى يك صدا قصد دارند از مفهوم ملت يك مفهوم ازلى و يك داده ابژيكتيو تاريخى بسازند۔ شما اگر به كتب تاريخى علوم سياسى بورژوازى مراجعه كنيد، متوجه ميشويد كه گويا جنگ امپراتوريها از چندين هزار سال قبل نيز با اين روايت جنگ ملت ها و براى دفاع از مليت ها بوده است و حتى آرمان دولت شهرهاى افلاطون را نيز در اين متن تعريف ميكنند و ريشه ملت و مليت را به مسير تاريخى طولانى ميسپارند تا پر و بال اين اسطوره را در اذهان بعنوان داده تاريخى غير قابل انكار جلوه دهند۔
دسته ديگر از نظريه پردازان بورژوا كه علاقه چندانى به اين گذشته دور ندارند، مبدا پيدايش ملت را به انقلاب كبير فرانسه نسبت ميدهند، در حليكه بر عكس ملت سازى نه تداوم آرمانهاى انقلاب فرانسه بلكه پديده جداسازى و دسته بندى جامعه است در مقابل ايده "شهروندى" و حق ملت را در تقابل با حق "شهروند" و در تحريف آن تعريف كردند۔
اين پيش فرضها غير تاريخى و ضد حقيقت هستند۔ جنگها و دولت ها و سرزمين ها در هر دوره تاريخى تابع شرايط سياسى و اجتماعى آن دوره خود بوده اند۔ امپراتورى روم با توسل به مذهب و تكيه بر جهالت و فقر تحميل شده بر مردم در زمان خود امكان بسيج نيرو يافت۔ هر عصر مناسبات اقتصادى و سياسى خود را دارد و در متن آن شرايط است كه كشمكش ها صورت ميگيرد۔
مردم در اعصار متفاوت تاريخى با بهره گيرى مستقيم از طبيعت بعنوان منشا حيات و زندگى و منبع تغذيه و تدوام حيات، زندگی کرده و وارد مراودات اجتماعی شده اند. اين عطف توجه مادى به زندگى و طبيعت، در مكاتب مذهبى و ارگانهاى تحميق بصورت اسطوره ها بكار گرفته شده اند۔ در آن مكاتب نقش طبيعت در هستى را تا حد معجزه سرزمين و يا خاك تقليل دادند و به يكى از اركان مقدس مبدل كردند۔ در دوره هاى ديگر تاريخى بطور مثال در دوران كشاورزى و دامدارى خاك و آب و بعدا آتش جايگاه خدايى يافتند، صدها خدا وبت، بر اين مبنا ساخته و صدها مذهب و آيين پى ريزى شدند۔
در مكاتب مذهبى و در فلسفه هاى قديم حتى خاك، آب، آتش و هوا بعنوان اركان چهارگانه پيدايش در طول اعصار به باور مذهبى بخش زيادى از جوامع آن دوره تبديل و تحميل شد۔ امپراتور قديمى ديگر نه بر عرق ملى گرايى به مفهوم امروزى، بلكه از سر تقديس خاك و نقش آن در حيات مردم زمان خود و شرايط اقتصادى آن زمان قادر بود بسيج كند و جنگهاى چندين ساله را ادامه دهد و جامعه را اداره كند۔ با تحولات و تجديد آرايش توليدى و اقتصادى و سياسى مرتب اين مكاتب و مذاهب نيز دچار تحول شدند كه تفسير كامل اين روند تاريخى در حوصله اين نوشته نيست۔
سر انجام با ظهور نظام سرمايه دارى و وسعت شهر نشينى زمينه رشد مكاتبى در تعريف و حفظ اين نظم پا به ميدان گذاشتند۔ ديگر قبيله و كلان و قوم و طايفه جوابگوى آرايش سياسى و اقتصادى عصر سرمايه نبود۔ ضرورت ادغام اقوام در يك مجتمع واحد بستر آرايش اجتماعى شد۔ ديگر حكومت پادشاهى و سرزمين پادشاهى مطلقه امكان و ظرف مناسب بسيج و استثمار نبود۔ با رنسانس و عصر روشنگرى و رشد مناسبات سرمايه، علم از مكتب خانه هاى طبقات اشراف به زندگى اجتماعى مردم راه يافت، با گسست زنجير انحصارى علم، مذهب پابپا از رونق افتاد و مذهب در اروپا آن قدرت بسيج را از دست داد. در چنين شرايطى است كه خرافه جديد براى مسموم كردن اذهان بردگان جديد يعنى طبقه كارگر و اكثريت جامعه ضرورت پيدا كرد وبه اين ترتيب پا به عرصه وجود گذاشت۔
"ناسيون" يا ايده ملت سازى وناسيوناليزم محصول نظام سرمايه دارى است و همراه مناسبات توليدى سرمايه دارى بعنوان يكى از مكاتب قوى اين نظم براى شكل دادن به آرايش سياسى اقتصادى ظهور كرد۔ اين پديده اى است جهانى كه بعدا بصورت اشكال متنوع بومى و منطقه اى ساخته و پرداخته شد۔
بر خلاف روايت مورخان و محققان علوم سياسى بورژوايى، كه بر تقدم ملت بر ناسيوناليسم عامدانه پافشارى ميكنند، اين ناسيوناليزم است كه مقدم بر ملت بوجود ميايد، يعنى ملت پديده بيرونى كنكرتى نبوده و نيست بلكه حاصل تلاش سياسى ناسيوناليزم است و در اين پروسه خلق شده است۔ تاريخ نشان ميدهد كه تعريف ملت بر اساس زبان مشترك و يا تاريخ مشترك و يا سرزمين مشترك تعريفى جامع و قابل قبول نيست۔ امروز دهها ملت مختلف زبان مشترك دارند، دهها ملت متفاوت فرهنگ مشترك دارند، دهها ملت متنوع سرزمين و تاريخ مشترك داشته اند۔ نظريه پردازان علوم سياسى نظام سرمايه دارى در دوران مختلف حيات اين نظام، تلاش كرده اند كه اين حقيقت را وارونه توضيح دهند۔ يعنى گويا مردمانى مثلا بر حسب سرزمين مشترك و يا زبان مشترك و اخيرا فرهنگ مشترك و حتی دین مشترک، براى نمونه اسرائیل، با یک هویت ازلی و ابدی تعریف شده اند. دولت فعلی اسرائیل، بر طبق آیات تورات و بر اساس رجعت قوم "یهود" به سرزمین موعود در پشت "دیوار ندبه" در یک پروسه بشدت خونین رشد کرد و مردمی را که سالها در آن سرزمین زندگی میکردند، آواره و بی خانمان کرد. همه ما هم میدانیم که این پروژه معینی بود که سه سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، از جانب کشورهای غربی و در راس آن آمریکا و انگلیس، به منظور جلوگیری از سهم خواهی ناسیونالیسم عرب در مکانیسمهای تولید سرمایه داری و تقسیم مناطق نفوذ در خاورمیانه، راه اندازی شد و هنوز عواقب وخیم آنرا در خاورمیانه شاهدیم.
ناسيوناليزم، بنابراین، قبل از اختراع و حقنه هر هویت کاذب و وارونه، زبان سياسى اين موجوديت مادى و اقتصادی است۔ اين غير قابل اثبات ترين بخش اين خرافه است۔ همانطور كه خلق كردن خدا بدون وجود خارجى"خدايى" قبلا از طرف مكاتبى تعريف ميشود و يا به عبارت ديگر خلق ميشود و هيچگاه به اثبات مادى و موجوديت خدا نيازى پيدا نميكنند، لزوم وجود مادى ملت از قبل تعريف شده و كنكرت نيز براى ناسيوناليسم ضرورى نبوده است۔
فرق مذهب و ناسيوناليسم در اين است كه در مذهب نهايتا بر پايه ترس و جهالت، اثبات مادى وجود خدا هيچگاه تثبت نميشود در حاليكه ناسيوناليزم با تعريف مشخصات غير تعين يافته از ملت قادر است دسته بنديهاى اجتماعى درست كند و به اين معنا موجوديت زمينى پيدا ميكند۔ اما وجه مشترك اين دو خرافه اين است كه چگونه بتوانند بر زندگى و اعمال جامعه در جهت منافع زمينى طبقات حاكم، تاثير بگذارند۔ بنابر اين اينجاست كه ملى گرايى و ساختن هويت ملى براى انسانها تراشيده ميشود۔ اگر هويت مذهبى بصورت فرمال اختيارى و قابل انتخاب كردن است بر عكس هويت ملى طوقى است بر گردن و از روزى كه بدنيا بيايى تا مرگ انسان را در اسارت خود دارد۔
پس نظام سرمايه دارى براى سازمان توليدى و سياسى خود نياز به آرايشى اجتماعى داشت، ملت سازى يكى از جواب هاى اين آرايش بود۔ سير تاريخى به روشنى گواهى ميدهد كه آنچه يك توده مردم را بعنوان ملت تعريف ميكنند تابع تحولات سياسى است و با تغييرات سياسى و اقتصادى تغيير ميكند۔ در پروسه رشد و تكامل نظام سرمايه دارى، با بی اعتباری و عدم كارايى شكلى از ناسيوناليسم، شكل ديگر بر مبنا ضرورت رشد و حفظ اين نظم به صحنه رانده شده است و به اين جهت ناسيوناليزم تغيير شكل هاى متنوع بخود ميگيرد۔ ناسيوناليسم قومى، نژادى، ليبرال، چپ، و صدها مشتقات و تبعات بر حسب زمان و اوضاع سياسى پا به عرصه قلمرو سياست نهادند، كه امروز صف طويل و ملون اين انشعابات و شاخه ها را ميتوانيم در موجوديت هاى حزبى، جنبشى و دولتى مشاهده كنيم۔
با پيدايش ناسيوناليسم، دوره اى باز شد كه شكل گيرى ملت و ملت سازى و كشور سازى بورژوايى در مقابل ملوك الطوايفى اقوام قرار گرفت۔ اروپا بعنوان پيشتاز جهان به ساختارهاى ملى آرايش كاپيتاليستى قوى دست زد۔
دوره بعدى دوران استعمارات و شكل گرفتن ملت هاى مستقل در مقابله با قدرتها و امپراطوری های استعماری است، بقول لنين دوران بيدارى آسيا، سرآغاز اين دوره كشور سازى و ملت سازى براى استقرار اقتصاد ملى كاپيتاليستى در مقابل نظم استعمارى قرار ميگيرد۔
دوره كنونى، يعنى جهان بعد از جنگ سرد و سقوط بلوك شرق است كه بر خلاف دو دوره گذشته ناسيوناليسم قومى و رسوبات تاريخى جهت تفرقه و جداسازى مردم بروى صحنه رانده ميشود۔ اگر دوران قبل پروسه ملت سازى در مقابل نظم كهن بود، در اين دوره برعكس، ناسیونالیسم و رجعت به هویت قومی و مهندسی مردم و جامعه بر اساس عرق قومی و در نتیجه راه انداختن جنبش تکه پاره کردن جوامع باقیمانده "بلوک شوروی" سابق، همراه نظم كهن عليه سوسياليسم و آزاديخواهى جامعه بشرى عروج كرد۔
تا اينجا از متغيير و غير آبژكتيو بودن "ملت" بعنوان يكى ازمفاهيم محورى سياست بورژوايى گفته ايم و اما در ادامه بايد اضافه كرد كه با تحولات اساسى جهانى، ليستى از ملت ها محو ميشوند و ليستى جديد بميدان ميايند۔ اين تغيير و جابجايى البته طى پروسه هاى دردناك و پر مشقت بسرانجام رسيده اند۔ اگر ديروز سرخپوستان در مجتمع هاى بدوى تحت عنوان ملت يا هر عنوانى در سرزمينى وجود داشتند امروز محو شده اند۔ اين پروسه بقا و فنا، توده هاى ميليونى مردم را قربانى كرده است و ستمكشى و تحقير و فقر را بر بخشى از جامعه تحت پوشش اقليت ملى بصورت وجهى از سياست تاريخ معاصر در آورده است۔ اگر تا اينجا ملت بعنوان خرافه نزد كمونيستها مورد نقد است ديگر چون پاى تبعيض بر اساس دسته بندى ملى باز ميشود، از نقد عمومى به دخالت سياسى كمونيستها نيز منجر ميشود۔ ۔كمونيزم بعنوان جنبشى سياسى و ضد تبعيض در هر شكلى، ناچارا بصورت رودرويى سياسى و كشمكش طبقاتى عليه اين ستمگرى نقد خود را در قالب جدال هاى اجتماعى براى لغو هر ستمى و از جمله ستم ملى ترجمه ميكند۔
براى ما كمونيستها مبارزه براى رهايى انسان از هر ستمى مساله محورى است۔ مبارزه عليه ناسيوناليزم و دسته بندى انسانها بر حسب هويت ملى مساله سياسى است و جواب سياسى ميخواهد۔ براى ما راه حل رفع ستم ملى، و تن دادن به انتخاب تلخ جدا کردن مردمی که طی یک پروسه طولانی نسبت به هم بدبین و بی اعتماد شده اند، يك اجبار تاكتيكى است. نزد ماركس، لنين و در عصر ما نزد منصور حكمت، طبقات مسله محورى است۔ ماركس كاپيتال را نه براساس جايگاه ملت ها، بلكه بر اساس جايگاه طبقات و مناسبات طبقات مينويسد، پس با اين وصف ملت و ملى گرايى و ناسيوناليسم در متن نقد ما به وارونگى كل نظم سرمايه قرار ميگيرد۔
ملى گرايى و تعريف ناسيوناليستى از انسان يك آگاهى وارونه و ضد انسانى است كه نه تنها تعريف علمى و واقعى از انسان را بدست نميدهد بلكه انسان را از جايگاه واقعى خود مسخ ميكند تا در قالب هاى غير علمى محمل متحقق شدن منافع طبقه بورژوا در مقابل طبقه كارگر باشد۔
برای من بعنوان كسى كه از رگه معين از ماركسيسم و روايت معينى از كمونيزم جانبدارى ميكنم قطعا، ملت و مفاهيم از اين نوع نقش محورى در تفكر من ندارند و بعنوان مسائل سياسى روز به آنها مينگرم۔ به همين دليل دربرنامه ما (برنامه يك دنياى بهتر) حل مساله ملى و در موارد خاصى، در مطالبات سياسى روز بصورت تاكتيك جا باز كرده است۔ در خاتمه بايد گفت دراين زمينه ميشود از منابع علمى و مطالعاتى بيشترى استفاده كرد، جاى خود دارد به خوانندگان شما دو كتاب با ارزش (ملت، ناسيوناليسم و برنامه كمونيزم كارگرى از منصور حكمت و عصر نهايت ها از اريك هابسبام) كه هر يك به نحوى اين پديده را بررسى ميكنند، در اين زمينه معرفى كنم۔
و۔آ۔ن سوال دوم" پیشینه ی سر برآوردن ملت در ایران به چه دوره ایی بر می گردد؟ شما مقالات زیادی در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیزم کرد نوشته اید، بفرماييد كه سیونالیزم کرد از چه زمانی به عنوان یک گرایش فکری در جامعه مطرح شد؟
عبدالله شريفى:
همانطور كه در جواب سوالات قبلى گفتم، عموما ناسيوناليسم و پروسه ملت سازى با دوران رشد و عروج نظام سرمايه دارى عجين است۔ مسلما اين پروسه در حوزه هاى جغرافيايى متفاوت به اشكال متنوع و خودويژه شكل گرفته اند۔ اختلاف فاز شرق و غرب و در هر بخش نيز با تفاوت اين پروسه طى شده است۔
ايران از اوايل قرن بيستم و واخر قرن نوزدهم رفته رفته با از جا كنده شدن نظم كهن رو به مسير شكل گيرى اقتصاد و سياست سرمايه دارى نهاده است۔ قانونى شدن فوكسيونهاى اداره جامعه به روش نظم سرمايه در زمان مظفرالدين شاه كه به انقلاب مشروطه اول معروف است، پايه هاى اوليه ناسيوناليزم را ريخت۔ بعد از جنگ جهانى اول و دوران رضا شاه در ايران، اين پروسه شتاب بيشترى بخودگرفت۔
تفاوت تاريخى شكل گيرى پروسه ملت سازى در قياس با غرب تنها در بعد زمانى نبود بلكه در محتوا وشكل هم تفاوت هاى قابل ملاحظه اى داشت۔ در غرب با رنسانس و انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتى، سلطه مذهب چنان در هم كوبيده شد كه پروسه شكل گيرى اقتصادهاى ملى كاپيتاليستى با دوام و پايدار و كشور سازى نوين با استحكام تر شكل گرفت۔ ماركس و انگلس به اين نوع روند پايدار عنوان "ملت هاى تاريخى" داده بودند و در مقابل "ملت هاى غير تاريخى" كه به مسير مثبت و رو به جلو جامعه كمك نميكنند قرار دادند۔
قطعا شكل ناسيوناليزم يعنى بستر آن كه نه كشور براى همه اقوام بلكه ادغام اقوام گوناگون در قالب واحد يك كشور به آن قدرت و استحكام اروپا در آسيا بنا به دلايل تاريخى ميسر نشد۔
به همين دليل كه پروسه ناكام و فلج رشد سرمايه دارى كردن جامعه در ايران، ناسيوناليزم ليبرالى را سترون كرد و بعدا آرمان صنعتى كردن كشور خودى، به پرچم ناسيوناليسم چپ و معترض تبديل شد و هنوز هم زير اين بيرق سينه ميزند۔ فلج شدن پروسه مدرنيزاسيون اداره جامعه امكان رشد جريانات مذهبى و منشعبات ناسيوناليزم را فراهم ساخت۔ در اينجا لازم است كه به یک فاکت تاریخی در کشورهائی که سرمایه داری بر آن حاکم میشود و استثمار "کار ارزان" ضرورت دیکتاتوری و اختناق و استبداد گسترده را الزامی میکند، اشاره کرد. و آن هم نیازی است که محمل ناسیونالیسم حاکم به حفظ و بقا مذهب بطور عموم و اسلام و اسلام سیاسی بطور اخص در جامعه ایران، داشته است. این نیاز اقتصادی و سیاسی استبداد ناسیونالیسم حاکم موجب شده است که اسلام سیاسی به عنوان نیروئی ارتجاعی که با مقدرات تولید سرمایه داری هم ناهمخوان و نامتجانس است، به عنوان یک نیروی مدعی سهم خواهی در تولید کاپیتالیستی، لاشه خود را در صحنه سیاست نگهدارد. کابوس و هیولائی که از دل "انقلاب اسلامی" و در واقع با قلع و قمع و بخون کشیدن آنقلاب آزادیخواهانه و چپ سال ۵۷ عروج خونینش را در ایران و خاورمیانه در مسند قدرت دولتی قرار داد، بسیار گویاست. طبعا در اینجا نمیخواهم به دلایل و ریشه های قدرت گیری جریان اسلام سیاسی بطور مفصل وارد شوم، قصدم این است که بگویم که سرمایه داری و ناسیونالیسم آن، مسیری متفاوت از دوران عوج و شکل گیری آن در اروپای غربی و در آمریکا داشته است.
در كردستان ماجرا و تاريخ ناسيوناليزم فرق ميكند۔ نظامى كردن پروسه ملت سازى در ايران و بخش زيادى از آسيا تحت عنوان تماميت ارضى، به سرعت با خود تبعيضات وسيع و سركوبگرانه ملى را رشد داد۔ بى حقوقى محض سهم بخش عظيم جامعه شد۔ سركوب خونين هر مخالفتى، تحقير و تقسيم فقر مردم را بستوه آورد۔ مردم كاركن و كارگر جامعه براى دفاع از حق خود مسير و مدل جهانى خود را داشت۔ جنبش رهايى جنسى اگر چه ضعيف اما از مدل جهانى برخوردار بود۔ ناسيوناليزم كرد نيز با تاخير تلاش كرد كه مدل جهانى اعتراض خود را ماديت بخشد۔
سرانجام بعداز جنگ جهانى اول زمينه هاى اعتراضات كه بيشتر جنبه عشاريرى داشت در كردستان بوجود ميايد۔ سران عشاير زير بار باجدهى كلان دولت مركزى نميروند و فشار فقر بر دهقانان مناطق كرد نشين چنان بود كه قادر به تامين روساى عشاير محلى از طرفى و دولت مركزى از طرف ديگر نبود۔ در اين فاصله ناسيوناليزم كرد بر اين بستر بحرانى، در قالب روشنفكران معدود، ملاها و خوانين و خرده مالكين در محافل و دستجات خام و غير متشكل، روند شكل دادن به ناسيوناليزم كرد را پايه ريزى كردند۔
فاصله جنگ جهانى اول و جنگ جهانى دوم، تاريخ كشمكش هاى نظامى و بى ثباتى هاى پى در پى در اكثر نقاط ايران است، تا سرانجام با تشكيل فرقه آذربايجان و فرقه دمكرات و عاريه گرفتن دولت خودمختار ازتحولات شوروى، براى اولين بار ناسيوناليزم كرد در قامت تشكل پا به عرصه سياست ميگذارد۔ تحولات جهانى و منطقه اى و داستان جمهورى مهاباد و جنبش قاضى محمد سرانجام ناسيوناليزم كرد را صاحب وجه اجتماعى ميكند۔
سوال سوم" در تبلیغات احزاب و جریانات ناسیونالیسم می بینیم،که گویا این ناسیونالیست ها نیستند که خواهان جدا سازی اقوام و ملت!ها از هم هستند،بلکه آنان اتحاد بین این ملت ها و دوستی آنان را ترویج می کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟
عبدالله شريفى:
اگر اتفاقات ويرانى و تكه تكه كردن يوگسلاوى "اتحاد" است، اگر گور هاى جمعى و كشتار ها و پاكسازيهاى قومى در عراق و افغانستان و در بخش عمده خاورميانه "دوستى ملت" ها است خوب ما هم قبول ميكنيم كه ناسيوناليزم عامل اين "اتحادها و دوستى ها " است۔
اما روشن است كه تبليغات و پروپاگند جريانات ناسيوناليست چيزى است و حقايق چيز ديگر، ما جريانات را آنطور كه در مناسبات سياسى و اجتماعى عمل ميكنند قضاوت ميكنيم نه آنچه خود ادعا ميكنند۔
بر خلاف ادعايشان اتفاقا اين خود جريانات و دول و جنبش هاى ناسيوناليستى هستند كه انسان را بصورت پديده هاى جدا و در دسته بنديها جداگانه و در مقابل هم ترسيم ميكنند۔ تبيين تئورك ناسيوناليسم از انسان هميشه بر مبناى جدايى و تفرقه ارائه شده است۔ انسان عموما چيست و چه حقى دارد در تبيين ناسيوناليستى موجود نيست۔ انسان محمل حق مشاركت در قدرت سياسى و چپاول است تحت عنوان حق قوم، قبيله و ملت و جمعى از انسانها است كه در آن دوره منافع سرمايه را حفظ كنند ۔
از نظر سياسى و عملى بايد ديد كه چرا لازم است كه با هر نامى جمعى را در مقابل جمع ديگر قرار داد؟ هزينه ها سنگين صرف ميكنند لشكرهاى سركوب و تحميق راه ميندازند و دستگاههاى عظيم مهندسى افكاربكار گرفته ميشود تااين رودرويى صورت گيرد۔
اين "مجاهدت ها" قرار است منافع زمينى جمعى را تامين كند۔ ناسيوناليسم پرچم سياسى و ايدولوژيك جناحهاى از نظام سرمايه دارى ميباشد كه مشاركت و سهيم شدن در قدرت سياسى و سود جويى از استثمار نيروى كار هدفش است۔ هرگاه منافع اين دسته بنديها در تعارض با هم قرار گيرد، دسته بنديهاى از قبل آماده در قالب ملت ها را در مقابل هم قرار ميدهند۔
براى ما كمونيستها اساس انسان است و قرار است سرانجام اين جدالها انسان را به انسانيت خود بازگرداند، قرار است اختيار انسان را به انسان باز گردانده شود۔ ماركس در نقد خود از نظام سرمايه دارى در همه جا با اين قطب نما حركت كرده است او در پيش گفتار نشر اول كاپيتال ميگويد:" تذكر یك نكته بمنظور پیشگیری از سوءتفاهمات احتمالی ضروری است. در این كتاب من از سرمایهدار و زمیندار بهیچوجه چهره تابناكی تصویر نميكنم، بلكه به افراد صرفا بمنزله تجسمات انسانی مقولههای اقتصادی، محملین مناسبات و منافع خاص طبقاتی، ميپردازم. از دیدگاه من پروسه تكامل سامان اقتصادی جامعه یك پروسة تاریخ طبیعی مينماید. لذا این دیدگاه كمتر از هر دیدگاه دیگری ميتواند فرد را مسئول مناسباتی بشناسد كه او خود، هر قدر هم از لحاظ ذهنی بتواند از آنها فراتر رود، از لحاظ اجتماعی همچنان مخلوقشان باقی میماند. "
اين كافى است تا نشان داد كه اصولا ماركس و ماركسيسم چه جايگاهى براى انسان قائل است۔
براى ما كمونيستها انسان تابع خاك، جغرافيا ، نژاد، رنگ، جنس، مذهب، ملت و غيره نيست۔ انسان جهانشمول است و حق انسان هم جهانشمول ميباشد۔ دسته بندى كردن انسانها، نابرابرى را مشروعيت ميبخشد، جداسازى انسانها بر حسب مليت در واقع سند بى هويت و بى حقوق كردن آن است، ناسيوناليزم پرچم اين بى حقوقى ميباشد۔
٣٠ سپتامبر ٢٠٠٩
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
نگاهى زنده به يك تاريخ
متن زير گوشه اى از خاطرات تاريخى من در رابطه با واقعه ٢٨ مرداد در شهر پاوه است۔ اين خاطره تاريخى با عنوان (درلابلاى خاطرات تاريخى) سال ٢٠٠١ نوشته شد و در نشريه ايسكرا ،نشريه كميته كردستان حزب كمونيست كارگرى، منتشر شد۔
اكنون باز، تب و تاب، حول ٢٨ مرداد بالا گرفته است و روايات و تفاسير هدفمند وبر سر منافع جنبش هاى متفاوت ميدان پيدا كرده اند۔ با توجه به اين دليل باز تكثير اين مطلب را بعنوان انتقال حقايق تاريخى به نسلى كه از اين وقايع هيچ تصويرى ندارد خالى از فايده ندانستم۔
من با دستكارى جزئى و تدقيق در پاره اى موارد اساس محتوى مطلب را همانطور كه بوده است مجددا منتشر ميكنم، اما باز تكثير اين مطلب در شرايط كنونى، به دلايل مستتر در مقدمه، افزودن اين مقدمه را ضرورى ساخت۔
١۔ ٢٨ مرداد، از جمله وقايع تلخ تاريخى است كه با اتفاقاتى نظير كشتار ٣٠ خرداد ٦٠ و كشتار و قتل عام تابستان ٦٧ مكمل تاريخ سياه و ضد انقلابى و ضد انسانى اسلام سیاسی در جامعه ايران و منطقه خاورميانه در تاريخ معاصر ميباشد۔ سركوب خونين يك انقلاب عظيم اجتماعى در ايران با اين اتفاقات تاريخى قابل توضيح اند۔ اكنون سى سال از آن فاجعه انسانى ميگذرد۔ نيروهايى كه در آن جريان بعنوان نيروهاى مقاومت شناخته ميشدند، بشدت تجزيه شده اند۔ جنبش هاى اجتماعى متفاوت و متضاد كه هريك به نحوى در آن واقعه شريك بودند، اكنون روايت كاملا متفاوت و متناسب با منافع طبقاتى امروزشان را در سياست، راجع به اين گونه مقاطع تاريخى ارائه ميدهند۔
٢۔ انقلاب ٥٧ در ايران، مانند هر انقلاب اجتماعى ديگر، اوهام و خرافاتى را بعد از خود، به عنوان میراث های رسوب شده بجاى گذاشت۔ نگرش متاثر از اين خرافات در توضيح وقايع تاريخى بى تاثير نيست۔ انقلابى كه در یک اتحاد غیر رسمی همه با هم عليه استبداد سلطنتى بوقوع پيوست، و در جريان عمل و حتى بعد از فروكش كردن، شروع به تجزيه و پلاريزه شدن كرد، بمراتب از قدرت خرافه مورد نظر بيشتر برخوردار است۔
نيرويى كه آن موقع نيروى "جنبش مقاومت" ناميده ميشد و جنبشى كه ملقب بود به "جنبش خلق كرد" اكنون بشدت قطبى و سى سال از پروسه قطبى شدن را از سر گذرانده است۔
ديگر ٢٨ مرداد معجزه ريسمان وحدت همه با هم نخواهد بود و نمیتواند باشد۔ همانطور که خود ما شرکت کنندگان در تحول اجتماعی به مراتب عظیم تر، یعنی انقلاب ۵۷، وحدت و "اتحاد"ی را که در نهایت با نازل كردن و تحکیم هژمونی جریانات اسلامی علیه رژیم سلطنت به یک کابوس وحشتناکی انجامید، در پرتو انتقادات بیرحمانه قدمهای نارسای آن دوران خود قرار داده ایم.
طی اين سى سال اتفاقاتى روی داده اند، جبهه ناسيوناليستى كرد و جبهه سوسياليستى طبقه كارگر در آن جامعه سى سال جدال بر سر سرنوشت جامعه را تجربه كرده اند۔ يكى از نيروهاى همان جنبش مقاومت و همان نیروی "جنبش کردستان" و همه باهم، يعنى حزب دمكرات كردستان در جنگى طرح ریزی شده و مطابق منافع طبقاتی اش با كمونيستهاى جامعه كردستان، صدها تن از شريف ترين كمونيستهاى آن جامعه را كشت۔ به مقر سازمان پيكار در روز روشن در شهر حمله كردند و سر بريدند۔ نيروهاى آن جنبش همه با هم در جزر و مد اوضاع سياسى جابجا شدند۔
جنگ خليج و شسكت بلوك شرق به سان زلزله اى دنيا را تكان داد، بعد از آن دو خردادى آمد و رفت، هوس و وسوسه مذاکره و سازش با جمهوری اسلامی بار دیگر به سر حزب دمکرات زد. حضور نظامى آمريكا در عراق و منطقه رويداد، بر متن بمباران شهر بغداد به بهانه حضور نیروهای عراقی در بیابانهای "کویت" و در بستر تخريب يك جامعه، "حكومت" كردستانى بر پا كردند۔ بخشی از آدمهائی که تا آنوقت در صف کمونیستهای کردستان بودند، زیر سایه سنگین عروج خونین نظم نوین بوش، تاریخ افتخارات خود را بخاطر نزدیک شدن احزاب ناسیونالیست "جنبش کردستان" به قدرت محلی به لجن کشیدند و ناسیونالیسم کرد را "دوستان جدید" خود نامیدند، درست همانطور که همزمان به کمونیستها و مارکسیستها و انقلابیون لجن پاشیدند. اوهام ارتجاعی به عراقيزه شدن ايران موجى از نفرت قومى و مذهبى را به صحنه سياست وارد کرد.
بعد از اين همه اتفاقات و بعد از در هم ریختن این توهمات و "اتحاد" های ناخواسته و تحمیلی، دیگر نمیتوان به تاریخ قبل از این تحولات اعجاب انگیز در سی سال گذشته بازگشت و بر نوستالوژى "هيئت نمايندگى خلق كرد" و "جنبش کردستان" یا کمونیسم ملی و کردی برای اهداف ناگفته امروزی سرمایه گذاری کرد.
٣۔ نوشته ضمیمه (درلابلاى خاطرات تاريخى)، نقش احزاب و جريانات مختلف را در آن حوادث بزبان خاطره نشان داده است۔ راز اين مقاومت و تاريخ متعاقب ان، حضور كمونيزم و رابطه آن كمونيزم با جامعه ميباشد، بنظر من در غياب كمونيزم سازمانيافته در جامعه كردستان مسير مقاومت وتاريخ جدال در سلطه ناسيوناليزم كرد به ناكجا آبادى ميرسيد كه قابل وصف نيست۔
به همين دليل روايت ما، روايت كمونيستها از آن تاريخ واقعى و بر مبناى شناخت و متد علمى استوار است، اگر كسى طالب حقايق آن دوره است بايد درك خود را بر چنين روايت علمى پي ريزد و نقش و جایگاه گرایشات اجتماعی و طبقات و احزاب آنها را، و نیز واگرائیهائی که طی این سی سال در "جنبش کردستان" به عینه اتفاق افتاده است، در معرض تعقل و تعمق جامعه قرار بدهد.
٤۔ من از آوردن اسامى زندگان آن واقعه آگاهانه اسم نبردم چون همين تحولات سى سال اخير شامل حال جمعى از اين افرد ميباشد۔ هستند كسانى كه اين مقطع را اكنون با روايت ناسيوناليستى كرد توضيح ميدهند۔ هستند كسانى كه ديگر شركت در آن ماجرا را افتخار خود نميدانند و هستند كسانى كه در زندگى عادى خود بسر ميبرند ونام بردن آنهابا مخاطره امكان لطمه امنيتى روبرو خواهد شد و ۔۔۔۔۔
اما اين مناسبت را بهانه اى جستم تا ليستى از كمونيستهايى كه در آن ماجرا فعال بودند و بعدا هر يك در جايى جان باختند را جهت يادى از زحمات آنها بياورم۔
بى شك فعاليت بى دريغ اين رفقا و صدها رفيق ديگر جانباخته در كردستان و در سياه چال هاى رژيم بعنوان بخشى از فعاليتهاى جنبش كمونيستى ايران در تاريخ ثبت خواهد شد۔ چهره نازنيين و دوست داشتنى اين ياران هميشه جلو چشم من زنده است و گل ياد آنها در باغ خاطرات من هرگز پژمرده نخواهد شد۔
٣ اوت ٢٠٠٩
---------------------------------------------------------
درلابلاى خاطرات تاريخى
(٢٨ مرداد ٥٨)
٢٢سال قبل، روز ٢٨ مردادسال ٥٨ در ادامه سرکوب خونين انقلاب مردم ايران، خمينى فرمان هجوم عليه مردم آزاديخواه را به کردستان صادر کرد.
اگر اين روز يادآور خاطرات تلخى است، اگر يادآور عروج اسلام سياسى، لشکرکشى ارتش وقداره بندان اسلامى، خون، وحشت، کشتار و خانه خرابى و. . . . است، اما همزمان نيز ياد آورمقاومت عظيم مردمى است که ايستادند تا از آزاديها و دستاوردهاى انقلابى که براى رهايى از ستم و فقر و بيحقوقى بپا خواسته بودند، و چندى قبل رژيم مستبد سلطنتى را به زير کشيده بودند، دفاع کنند. اکنون به مناسبت ٢٨ مرداد و گراميداشت تلاشهاى بيدريغ آزاديخواهان و مردم زحمتکش کردستان، بجا است که بسهم خود مرورى کوتاه بر آن رويداد داشته باشم.
من در مکانى که نقطه آغاز اين هجوم وحشيانه بود (پاوه ) فعاليت مى کردم، جوانى ١٨ ساله بودم، مسئول تشکيلات کومه له در شهر پاوه بودم. همراه با بقيه فعالين و مبارزين در اين شهر جمعيتى تحت نام "جمعيت دفاع از حقوق رنجبران" را هدايت ميکرديم.
لازم به ياد آورى است که در خرداد ماه همان سال بود که مرتجعين محلى، روساى عشاير، ملاها و مکتب قرآنىهاى مفتى زاده منطقه هورامان و جوانرود در "سرياس" پاوه جلسه اى برگزار کردند تا مردم را مسلح کنند. تلاش ميکردند که به اختلافات مرده و پوسيده عشايرى تحت نام "گوران" و "جاف" بين مردم شکاف و اختلاف بيندازند، تا به خيال خامشان از آب گل آلود ماهى بگيرند و به اين ترتيب به شيوه ديگرى در برابر نيروى دفاع از دستاوردهاى قيام ٥٧ ارتجاع و افکار ارتجاعى را تحريک کنند. البته دست داشتن دول ايران و عراق در اين ماجرا عيان بود. جمعيت ما بلافاصله گشت سياسى وسيعى را به سراسر منطقه پاوه و جوانرود سازمان داد و عليه اين اقدام ارتجاعى به افشاگرى وسيع پرداخت. گروهى سازمان داديم تا عليه توطئه گرى مرتجعين مقابله کنند. سه اطلاعيه به نام "اتحاد جوانان مبارز هورامان و جوانرود" در اين باره در سطح نسبتا وسيع پخش کرديم، که منجر به اعتراض گسترده مردم شد. آنها ناچارا براى مدتى عقب نشستند اما دست از توطئه گرى برنداشتند. بالاخره ١٥ مرداد مطلع شديم که عده اى مسلح با تحريک مرتجعين محلى در گردنه "مله پالنگانه" جاده کرمانشاه به پاوه را مسدود کرده اند و از رفت و آمد مردم ممانعت مى کنند. ما چند دسته از جوانان پاوه و نوسود و نودشه و جوانرود را از ماجرا مطلع کرديم، با هم تصميم گرفتيم که به محل برويم و طرح تحصن عمومى عليه اشغال و حضور ارتش و سپاه پاسداران اسلامى در شهر پاوه را سازمان دهيم. با حدود ١٠٠ نفر شروع کرديم، ابتدا افراد مسلح تحريک شده را از اقدامشان پشيمان کرديم و به خودملحق کرديم. ظرف ٣ روز در جواب پيامهاى ما حدود ٢٠٠٠ نفر از شهر و روستاى اطراف بما ملحق شدند. مرتجعين و روساى عشاير متوجه شدند که از توطئه خود ناکام مانده اند، اينبار همراه نيروى مسلح خود آمدند و از تحصن پشتيبانى کردند. البته مستقيم و بلافاصله در کنار حزب دمکرات کردستان قرار گرفتند و نماينده حزب در آن تحصن (رحيم بغدادى) از آنها بعنوان اعضاى حزبشان اسم برد. وقتى حرکت مستقيم بنام ارتجاع ميسر نبود، حزب دمکرات مكان مناسبى براى لانه کردن ارتجاع محلى شد. حدود يک هفته پر شور، ما طى دهها سخنرانى مکرر مردم را به اتحاد و مبارزه عليه رژيم اسلامى و عليه دسيسه همدستان رژيم دعوت کرديم. جوانان شهرهاى پاوه، نوسود و نودشه با پرچمهاى قرمز به ما ملحق ميشدند و مردم از آنها استقبال ميکردند. نقش و جايگاه کسانى که اکنون زنده هستند و چه آنهايى که جان باختند در اين تلاش متحدانه فعال بودند، قابل انکار نيست. اينجا من از زنده ها اسم نميبرم، اما لازم است که ياد تلاش رفقاى جان باخته اى چون ياسين ايراندوست (دکتر آرام )، مظفر عزيززاده، جليل حيدرى، منصور حيدرى، توفيق رضايى، رحيم الهى، عزيز الهى، فايق اسماعيلى، عطا امينيان، ادريس محمدى،نصرالله بهمنى، فرهاد لهونى، جمشيد منوچهرى، فرج عبدى، محمد على خالدى، غلامعلى گرگین، صابر مرادى اقدم، نصرالدين قدسى، محمد بهرامى(مام حمه باوان)، منوچهر منوچهرى، جلال سليمى و سايرين را گرامى بدارم.
پس از چند روز دولت اسلامى از طريق استاندارى و ارتش کرمانشاه اعلام کرد که قصد مذاکره با متحصنين را دارد. در هر صورت ما اقدام به تشکيل مجمع عمومى و انتخاب کميته اى براى هدايت تحصن را شروع کرده بوديم و قطعنامه اى هم آماده کرده بوديم تا به تصويب مجمع عمومى برسانيم که خواسته ها و مطالبات تحصن در آن فرموله شده بود. حزب دمکرات کردستان در کنار روساى عشاير و ما در راس چپ و حمايت مردم دو طرف توازن قوا را تشکيل مى دادند. بالاخره قطعنامه تصويب شد، يکى از مهمترين بندههاى آن: "تخليه فورى نيروى مسلح رژيم اسلامى از منطقه بود". بعد از کشمکشهاى چند ساعته سرانجام کميته اى ١٩ نفره انتخاب شد، ٧ نفر از ما، ٤ نفر از حزب دمکرات و بقيه را روساى مسلح حومه شهرها تشکيل ميدادند که با تاييد و فشار حزب دمکرات وارد کميته شدند. من هم يکى از منتخبين اين کميته بودم. در اين مدت مرتب مردم از شهر و روستاها امکانات تدارکاتى مواد غذايى و کمکهاى خود را به تحصن ميرساندند. بالاخره ما به هيئت دولت در رابطه با مذاکره موافقت کرديم. يک روز بعد هيئتى از طرف دولت با يک هلى کوپتر که مرکب از سه آخوند و دو افسر ارشد ارتش و سپاه پاسداران بودند، در پاسگاه قورى قلعه فرود آمدند. هيئتى ٩ نفره از ما به مذاکره رفتيم. خيلى زود معلوم شد که هيئت دولت براى مذاکره نيامده بودند، بلکه فرستاده شده بودند تا از نزديک وضع را ببينند و امکان ارتباط پنهانى را با مرتجعين محل فراهم سازند. حزب دمکرات مانند هميشه خط سازش و مماشات و بند و بست پنهانى و بدور از نظارت مردم را پيش گرفت، بر سر تعداد شرکت کنندگان در مذاکره تمام تلاش خود را کردند تا ما را حذف کنند و خود در راس هييت قرار بگيرند، اما موفق نشدند. بالاخره مذاکره بدون نتيجه و با وعده وعيدهاى هيئت دولت پايان يافت. چند روز بعد خبر تجمع نيروهاى رژيم و اعزام و تقويت نيروهايش در شهر پاوه رسيد. فانتومها به مانور و صوت شکنى پرداختند. ارتباطات مشکوک روساى عشاير با عراق و ايران و مماشات حزب دمکرات از يک طرف، کم تجربگى ما در مسلح کردن نيروى خودمان از طرف ديگر، باعث شد که هدايت امور از دست کميته خارج شود و روند را به نفع آنها پيش برد.
لازم به توضيح است كه جوانان و مردم مبارز نوسود نيز همزمان در جبهه ملاندر با بر پا كردن تحصنى مشابه اما با ابعاد كوچكتر هم جهت با ما به اقدام و ابتكار عمل مشابهى دست زدند۔
در روزهاى آخر تحصن بود که رفيق فواد مصطفى سلطانى همراه رفيق جان باخته كمال قطبى و چند تن از رفقاى ديگر به آنجا آمدند، تعدادى سلاح براى ما آورده بودند، جلسه اى مفصل با چند نفر از ما آنجا تشکيل داد و حول و حوش وظايف آن دوره و چشم انداز آتى بحث کرديم. سرانجام روز ٢٧ مرداد درگيرى در اطراف شهر پاوه شروع شد.
آن موقع ديگر نه فرصت مباحث سياسى بود و نه وقت آن، موقع اتخاذ تصميم هاى بزرگ فرا رسيده بود، ما هم بلافاصله تصميم گرفتيم كه جمعيت نودشه به طرف جمعيت نوسود حركت كند و از ميان جمعيت پاوه جمعى را براى كار سياسى به شهر بفرستيم ۔ سر انجام ما جمع كوچكى مانديم و در درگيريهاى گردنه مل پالنگانه مقاومت كرديم۔ حضور نيروهاى مشكوك و سازش سران عشاير با رژيم جبهه ما را بشدت تضعيف كرد۔
رژيم اسلامى با تمام توان شروع به تقويت خود و توپ باران منطقه کرد. ٢٨ مرداد اوج اين در گيرى بود. رفته رفته از پاوه و کامياران و سنندج تا سقز و مهاباد و خلاصه سراسر کردستان ميدان مقاومت مردم عليه توحش اسلامى شد. جلادان اسلامى از خلخالى و چمران و . . . به صف و اعزام شدند. اعدام، کشتار و زندانى کردن هزاران مبارز زن و مرد تنها گوشه اى ازسرکوبگرى ضد انقلابى رژيم اسلام بود. اما حضور سازمان يافته ما کمونيستها (که در کومه له آن دوره فعاليت داشتيم) در صف مقدم اين مبارزه يکى از موثرترين فاکتورهايى بود که به زودى و بعد از ٣ ماه مقاومت و مبارزه اعتراضى گسترده و متحد، باعث شد، موج برگشت. رژيم شکست خورد و ناکام شهرها را يکى بعد از ديگرى تخليه کرد. جلادان اين بار در لباس هيئت صلح اعزام شدند. اما طولى نکشيد، در نوروز ٥٩ با فرمان ١٣ ماده اى خمينى، تعرضى ديگر با ابعاد جنايتکارانه جديد، عليه مردم ايران از کارخانه و مدرسه و کوچه و خيابان شروع شد. کشتار کارگران، زنان و کمونيستها، هجوم مجدد به کردستان، حمله به آزاديهاى مردم، يورش به مطبوعات و احزاب و تشکلها در اقسا نقاط ايران به وحشيانه ترين شيوه صورت گرفت. رهبران ريز و درشت "اصلاح طلبان اسلامى" امروز، موتور اصلى جبهه دوم خرداد، آن زمان فرماندهان عملياتى و فرمانداران و روساى دادگاههاى صحرائى آن کشتار و سرکوب اسلامى بودند. درست است که رژيم اسلامى در نهايت جنون و جنايت انقلاب مردم را در دوره اى، به دلايل قابل توضيح به شکست کشاند، اما هرگز نتوانست آزاديخواهى را بکشد. آن همه توحش و درندگى نتوانست، آرزوهاى انسانى، خواست تغيير زندگى، طلب کردن آزادى و رفاه را شکست دهد. بر بستر دفاع از دستاوردهاى انقلاب ٥٧، دفاع از آزاديهاى سياسى و حق دخالت مردم در تعيين سرنوشت خويش، گرايش راديکال و کمونيستى از زمينههاى اجتماعى و پشتوانه مردمى وسيعى برخوردار شد. با تکيه بر نيروى مردم تشنه آزادى و برابرى، و در شرايط بحران سياسى و اقتصادى حکومت اسلامى، دورنماى سقوط جمهورى اسلامى و برپائى جامعهاى برابر و آزاد و مدرن و سوسياليستى در درخششى اميدوار کننده، به تودههاى کارگر و زحمتکش ايران و کردستان بشارت جامعهاى فارغ از سلطه مذهب و کينهتوزيهاى قومى را نويد ميدهد. مردم اين بار اجازه نخواهند داد که ارتجاع ديگرى و در لباس و با پوشش ديگرى با تکيه بر مبارزات آنها و حاصل پيگيرى کمونيستها و نيروهاى انقلابى قد علم کند.
١٠ آگوست ٢٠٠١
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
پرسه در يك توهم
اين هفته از طرف حزب موسوم به حكمتيست، بيانيه اى رسما و علنا با عنوان (فراخوان به اعتصاب عمومى مردم كردستان در سى مين سالگرد ٢٨ مرداد) به تاريخ اول مرداد ١٣٨٨منتشر شد۔ اين در حالى است كه دو هفته قبل تر بيانيه اى مشابه به امضا جمعى كه خود را فعالان سياسى كرد معرفى كرده اند با عنوان، ( ٢٨ مرداد روز عزاى عمومى در سراسر كردستان) در سايت ها منتشر شده بود۔
اگر از پيام اخير عبدالله مهتدى و سازمان دادن مراسم هاى ياد بود ٢٨ مرداد توسط سازمان زحمتكشان بگذريم، اين دو فراخوان كه الفاظ و ظاهر متفاوتى دارند، به طرز شگرفى وجه اشتراك ها ى قوى و ماهوى را با خود حمل ميكنند۔ پرداختن به مفاد و مضمون خود اين فراخوانها از اهميت چندانى برخوردار نميباشد، آنچه قابل تامل است ماهيت هدفمند و آگاهانه ناسيوناليستى كرد آنها دقيقا و دقيقا در متن شرايط كنونى اوضاع سياسى ايران ميباشد۔
هم سرنوشتی با سیاست سکوت
جامعه كردستان ايران در تحركات اخير ساكت ماند۔ اين مشاهده مردم و ناظرين متوقع از جامعه پرجوش و تحول پذير كردستان را با حيرت مواجه ساخت۔ مردمى كه چندين سال سنگر دفاع از دستاوردهاى انقلاب ٥٧ بودند و مقاومت حماسى را در مقابل تهاجمات سركوبگرانه رژيم اسلامى در توشه تاريخى خود دارند، شهرهايى كه مهد اول مه هاى راديكال و هشت مارس هاى حجاب سوزان در اوج قدرت نمايى و نهايت جنايت رژيم بودند چگونه و چرا در اين فرصت خود را به سيل خروشان جنبش سراسرى براى سرنگونى معاف كردند؟!
اكنون نزديك به دو ماه است كه سيماى سياسى جامعه ايران دگرگون شده است۔ ما شاهد جنبش عظيم و ميليونى مردم تهران و شهرهاى بزرگ ايران براى ساقط كردن نظام اسلامى ميباشيم۔ ظاهرا ماجراى مضحكه انتخابات رياست جمهورى مجراى خيزش توده اى مردم معترض و منزجر از سلطه سى ساله جنايت و كشتار و فقر بر يك جامعه، شد۔ اين چند هفته اخير شهرهاى عمده ايران ميدان كشمكش روزانه مردم خواهان سرنگونى رژيم اسلامى و دم و دستگاه سركوب و جنايت جمهورى اسلامى بوده است۔ مردم كليت نظام اسلامى و اسلام سياسى را نشانه گرفته اند، جناح هاى متناقض رژيم در تناقض و شكاف و بحران هاى لاعلاج خود به جان هم افتاده اند، همه اين صحنه پر تلاطم را ديدند و هر كس به سهم خود بر اين محور به تحرك درامد۔ نيروهاى سياسى، احزاب و جنبش ها بر پايه منافع طبقاتى خود هر يك در جايگاهى صف آرايى كردند۔
در اين ميان حزب بهمن شفيق- كورش مدرسى، نيز كل اين حركت عظيم مردم را بپاى "جنبش سبز" موسوى نوشتند و مردم را از اين خيزش سيل آسا ملامت كردند و عملا به منافع واقعى مردم پشت كردند۔ اين حزب در تقابل با سنت ديرينه كمونيزم كارگرى سكوت و بی تحرکی غیر قابل انتظار مردم در کردستان و نیروهای مدعی چپ و سوسیالیسم را ستود و به آن مدراج فضليت اعطا كرد۔ گفتند كه جامعه قطبى شده، كردستان نميتواند دنباله رو موسوى و يا جناحى از رژيم باشد، گويا نفوذ كمونيزم در كردستان اين سكوت را توضيح ميدهد و غيره. اما اين فراخوان اخير كه تنها عايدى عملى جلسه اخير دفتر سياسى حزب "حكمتيست" بوده است، اين ژست فضل فروشانه را نيز وارنه كرد و بحث را روشن تر سر جاى خود قرار داد۔ سرانجام فرمول دیگری برای پرده پوشی یک افتضاح سیاسی دیگر و ارائه استدلال "چپ" برای اتخاذ سیاست علنا راست و ضد تحرک مردم در رویدادهای اخیر ایران را كشف كردند!
تا آنجا به مساله كردستان بر ميگردد هميشه و همه جا يكى از نقاط قوت و انعكاس نفوذ كمونيزم اين بوده است كه پيوستگى اساسى و سياسى تحركات جامعه كردستان در جنبش سراسرى براى بر چيدن نظام اسلامى همراه بوده است۔ حتى زمانى كه مقاومت مسلحانه و توده اى در جامعه كردستان به گرمى در جريان بود و فضاى سنگين كشتار هاى جمعى ٣٠ خرداد ٦٠ و تابستان ٦٧ جامعه ايران را فراگرفته بود، كمونيستهايى كه در راس سازماندهى و هدايت مقاومت مسلحانه در مقابل تهاجمات خونين لشكر اسلام ايستاده بودند، با اصرار همان تحركات را بر متن تحركات سراسرى طبقه كارگر و مردم محروم ايران عليه نظام اسلامى ميدانستند۔ حداقل طى بيست سال اول تاريخ اين سى ساله اخير در كردستان نقطه قدرت ما كمونيست ها در تقابل با ناسيوناليسم كرد اين بود كه از منزوى كردن و جدا كردن مبارزات مردم در كردستان را از بستر جنبش سراسرى مردم در ايران جلو گيرى كرديم۔ ما كمونيستها با برسميت شناختن ويژگى هاى ستم ملى و تاثيرات آن و ارائه راه حل هاى انسانى و ممكن مانع سلطه ناسيوناليزم كرد و سنت هاى آن جنبش شديم۔ اگر جامعه كردستان قطبى شد، اگر روش هاى مبارزاتى فاز ديگرى در آن جامعه پيدا كرد دقيقا بر روى همين مساله محورى بود كه مبارزات مردم كردستان مبارزاتى است براى آزادى مردم، جهت برابرى زن و مرد، سمت و سويى است بسوى رهايى جامعه ايران از سلطه مذهب و جنايت و۔۔۔ اين تاريخ جنگى بيست ساله با خود دارد، تهاجم نظامى حزب دمكرات كردستان را به حقوق اوليه كارگر و زن و مردم زحمتكش آن جامعه به زانو در آورد۔ امروز نيز عين ماجرا است، هر نوع تمكين به انزوا و جداسازى تحركات مردم ايران و كردستان عليه نظام اسلامى شاخص و نشانه تعلق طبقاتى است و به شما ميگويد كه هر كس كجا ايستاده است۔
دو فراخوان يك بستر
نفس اينكه جامعه اى را يكپارچه در مقابل رژيم اسلامى به اعتصاب عمومى كشاند، نه تنها مساله قابل انتقاد نميتواند باشد بلكه بى هيچ ترديدى مايه خرسندى و شاد حالى هر انسان آزاديخواهى خواهد شد، اما مساله در اين فراخوانها مطلقا اين نيست۔
فراخوان اول به عبارت ديگر مبدعين اوليه كه خود را جمعى از فعالان سياسى كرد معرفى كرده اند، معرفه هستند، تركيبى از شخصيت هاى معلوم الحال حواشى فضا و جو جريانات ناسيوناليستى كرد بصورت پراكنده بوده اند۔ تركيبى كه از صارم خان صادق وزيرى و غنى بلوريان تا ناهيد بهمنى و ناصر رزازى را در برگرفته است۔ اينها خود نيز با صراحت و حتى افتخار از ناسيوناليست بودن خود دفاع خواهند كرد و از متن فراخوانشان دارند ميگويند كه اتفاقا ناسيوناليست كرد هستند با دوز بالا واسلام زده و شرق زدگى، بعداز سى سال يادشان افتاده است كه براى مردم كردستان عزا و سوگ بر پا كنند۔ انتخاب واژه عزاى ملى دلبستگى اين جمع به آن سنت پايدار ناسيوناليسم كرد است۔ انتخاب واژه عزا دارد ميگويد كه اين جمع در جوار شاخه هاى "خشونت ستيز" اسلامى كه "مليحانه و معصومانه" اكنون دربورس دمكراسى و حقوق بشر هستند، همراهند۔
اما فراخوان حزب شفيق- مدرسى در الفاظ چپ پيچيده شده است۔ ظاهرا به حد كافى آب بندى شده است، طورى فرموله است كه همه راست روى و ماهيت ناسيوناليستى را پشت اين ظاهر چپ و گمراه كننده پنهان كرده است۔ اما مادام در شرايط كنونى هر اقدامى اجتماعى در راستاى تقويت و همراهى با جنبش سرنگونى طلبانه مردم در سراسر ايران نباشد ونه تنها اين بلكه به نحوى دور زدن اين مسير باشد ، چنيين تحركى قابل ترديد و بايد به صداقت و خلوص آن شك كرد۔ اينكه در شرايط كنونى طيفى و مشخصا طيفى به ياد مساله كردستان آن هم در قالب جداسازى ميافتند بسى جاى تامل است۔ اينكه حزب "حكمتيست" در چنيين شرايطى پرچم اين چنيين ناسيوناليستى زمختى را به دوش ميكشد، قابل توضيح است، به چند دليل بايد اشاره كرد۔
١۔ شرايط كنونى شرايطى كه مردم در عرصه وسيع در خيابان در مقابل جنايتكار ترين نظام ايستاده است و همه ميدانند كه اين مردم كل دستگاه آدمكشى اسلامى را هدف قرار داده اند، در حاليكه باز هم همه از ضعف تامين رهبرى چپ و سوسياليست بر اين حركت افسوس ميخورند، تصادفى نيست كه حزبى با نام و اتيكت كمونيستى بسوى موضعى اين چنينى ميچرخد۔ حزب حكمتيست مانند هر پديده اى زنده در روند زمان و مكان با تحولاتى مواجه بوده است۔ تغييراتى چه تدريجى و چه جهشى را از سر گذرانده است۔ اين حزب با غير مسولانه ترين سياست و ماجراجويانه ترين روش سياسى اصرار داشت با دانشگاه و چند دانشجو دنيا را "تغيير" دهد! در آن زمان با كمبود و ضعفهاى آن تحرك ميساخت و جناح چپ دفتر تحكيم وحدت نيروى محركه همه كائنات سياسى اين جريان بود۔ سركوب جنايتكارانه رژيم اسلامى و ماجراجويى اين گونه جريانات حركات دانشجويى را بكلى براى مدتى از نظر سياسى فلج ساخت۔ اين شكست را خواستند با تغيير ريل از دانشجو به كارگر جبران كنند، نگرفت۔ به تقابل غير سياسى عليه كومه له و فضا سازى عليه جريانات سياسى و مخالفينشان روى آوردند۔ كومه له را نئوتوده اى و شاخه سازمان اطلاعات جمهورى اسلامى در اپوزيسيون قلمداد كردند۔ موجى از هتاكى و بيحرمتى عليه مخالفين خود و ”رفتگان دو سال پيش" راه انداختند و رسما مخالفان خود را "سربازان بي جيره و مواجب جمهورى اسلامى" ناميدند۔ کسانی که از شور بختى رهبرى اين حزب، تصادفا از کسانی هستند که نقش غیر قابل انکاری در همان مقاومتها در برابر فرمان یورش رژیم اسلامی در ۲۸ مرداد سی سال پیش داشته اند. این دو روئی و رندی نيز جواب گرفت۔۔۔
سرانجام تحركات اعتراضى اخير مردم ايران با سرعت در جايگاه اين جريان موثر بود۔ اين جريان در همان قالب ظاهر چپ در حرف و ادعا آنهم در مورد رویدادهای سی سال پیش، امروز و در عمل اما در كنار سياست هاى نوع سنت حزب توده قرار گرفت و باز با شتاب محتواى سياسى آن از چپ و ظاهر"سرخ" خود فاصله گرفت۔ اكنون باز در پى راهى و جايى است كه اين همه افتضاحات سياسى را جبران كند۔ انگار این دیگر به سنت این جریان تبدیل شده است که هر افتضاح سیاسی و هر بی مسئولیتی در برابر سرنوشت مبارزه مردم و هر سیاست راست را، از تعلق و عشق خود به انقلابیگری نتیجه بگیرند. اكنون كه در مقياس سراسرى، پس از افتضاح سیاسی که بر سر "داب" بالا آوردند و در مورد تحولات جاری جامعه ایران به موضع اولترا راست سقوط کردند و جايگاهى ندارند و منزوي اند، به حركت"خلاف جريانى" در كردستان و دروازه قدرت" روى آورده اند۔
٢۔ من به عنوان شاهد زنده و حتى كسانى كه سازمايافته از طرف كومه له در مقطع ٢٨ مرداد علنا فعاليت ميكردم به خاطر ندارم كسى جايى تهاجم و لشكر كشى جمهورى اسلامى را آن موقع پديده اى "كردستانى" دانسته باشد۔ از آن موقع هم تا اوايل دهه نود ميلادى با اشغال عراق از جانب آمريكا ناسيوناليسم كرد احيا شد و فكر باز خوانى تاريخ در مورد پديدهايى كه تاثيرات چپ راديكال و انقلابى را به خود داشتند، شروع شد، درست تا آن زمان روايت در مورد ٢٨ مرداد همان بود كه حمله و تهاجم به دستاوردهاى انقلاب ٥٧ بود و ادامه سركوب خونين انقلاب مردم بود۔ كردستانى كردن پديده ٢٨ مرداد عمدى ناسيوناليستى است و تحريفى هدفمند است۔
٣۔ واقعا فاجعه انسانى حاصل لشكر كشى توحش اسلامى به مردم كردستان چرا نميتواند مساله كارگران و زنان و جوانان سراسر ايران باشد؟ مگر همين قربانيان اخير به اندازه كافى مايه اندوه و نفرت مردم آزاديخواه كردستان نشده است؟ در فرداى رهايى جامعه از شر سلطه قداره بندان اسلامى از كجا معلوم است كه در هر شهر و برزن ياد بود هاى قربانيان ٣٠ خرداد ٦٠ و كشتار تابستان ٦٧ توسط مردم كردستان بر پا نميشود؟ ياد قهرمانيهاى مردم تركمن صحرا و گنبد را چرا نبايد در شهرهاى كردستان برپا كرد؟ چرا فرمولى كه جنبه سراسرى به ماجرا بدهد، از تعقل سياسى اين جريانات تراوش نميكند؟!
٤۔ اميد بستن به پروژه هاى "كردستانى" و از بالا در متن تلاطمات و خيزش مردم، عبث است۔ اينها پروژه هاى دوران سياه و دخالت هاى نظامى و فعال شدن هاى قومى است۔ اين نوستالوژى مشترك كورش مدرسى و صارم خان صادق وزيرى حداقل اكنون خوشبختانه در بورس نيست و بازيگران چنيين پروژه هايى با ناكامى و تلخ كامى سياسى بيشترى مواجه خواهند شد۔
سوالی که باقی میماند این است، آیا رهبری کومه له حاضر است از تحقیر خود توسط این جریان که این سازمان را سازمان موازی وزارت اطلاعات معرفی کرده بود، با این جریان حاشیه ای، همراه شود تا دوش بدوش مدعیان ناسیونالیست، مقاومتی که توسط کمونیستها در ۲۸ مرداد ۵۸ سازمان یافت، قربانى شود؟ و آيا كومه له سوپاپ اطمينانى خواهد شد كه تلاش برای وصله پینه کردن آخرین افتضاح سیاسی رهبری حزب موسوم به حکمتیست بی دغدغه به سرانجام برسد؟؟
٢٧ جولاى ٢٠٠٩
جمعه نوزدهم تیر 1388
مردم،سرنگونى وسناريوهاى محتمل
بار ديگر "انتخابات" مجرايى شد كه سيماى واقعى جدال ها و رابطه حقيقى مردم ايران را در مقابل نظام اسلامى حاكم به نمايش بگذارد۔ حضور ميليونى مردم يك انفجار عظيمى بود كه بر متن شرايط عينى و پيش زمينه هاى جنگى واقعى، كه يك طرف اين جنگ و جدال مردم آزديخواه ايران و طرف مقابل کليت نظام اسلامى است، بار ديگر در مقابل هم صف آرايى كنند۔ جنگى كه طى سى سال اخير در جريان بوده است، اين بار در شرايط متفاوتى به بهانه ماجراى "انتخابات" بروز اجتماعى يافت۔ در پرتو تحولات چند هفته اخير صحنه سياسى جامعه ايران و آرايش نيروهاى طبقاتى با سرعت در حال دگرگون شدن، است۔
هويت اعتراضات اخير را نميتوان از زبان مدياى غربى و رسانه هاى خود رژيم اسلامى و يا جناحهايى از آن بيان كرد۔ ماهيت اساسى حركتى كه در قالب ميليونى درآمد همان مساله قديمى يعنى نفرت مردم از كل نظام اسلامى و رها كردن جامعه از اسارت و حقارت، و جستجوى زندگى انسانى ميباشد۔
حضور ميليونى همه را غافلگير كرد
مساله "انتخابات" چگونگى آن و صف بندى نامزدها، فرعى ترين پديده اى بود كه ارزش صرف وقت براى بررسى را ندارد۔ تقلب شد يا به كداميك اجحاف شد، نه مساله مردم بود و نه مساله ماست۔ اين رژيم هر بار كه پاى مضحكه هايى به نام انتخابات رفته است چيزى جز گاوبنديهاى پشت پرده و زور زدنهاى جناحى درون خود نبوده، اين بار نيز چيزىجز تكرار همان روال نبوده است۔ مساله واقعى حضور خيره كننده ميليونها نفر از مردم ايران بود كه در تهران وشهرهاى بزرگ ايران كل معادلات از پيش تعيين شده و محاسبات بالايى ها را بهم ريخت۔ و دسته جات سركوبگر نظام اسلامى را به مرحله حاد رودرويى باهم كشاند وبحران و شكاف هاى درونى رژيم را شدت بخشد۔
پشت اين رويداد اين حقيقت غير قابل كتمان را ميشود ديد كه جنبشى با ابعاد ميليونى براى سرنگونى رژيم اسلامى، اخيرا به ميدان آمد، به قدمت شكل گرفتن رژيم اسلامى در جريان بوده است، افت و خيز اين جنبش، با موازنه هاى مختلف را ميشود در اين سى ساله اخير در تمام مقاطع نشان داد۔ نيروى واقعى اعتراضات اخير و جارى در ايران بخشى از اين نيروى ميليونى است كه كليت نظام اسلامى را نخواسته و نميخواهد و در هر مقطعى از مجارى ممكن استفاده كرده و در اشكال مختلف بروز علنى كرده است۔
ما در اين سى سال اخير شاهد تحركات پراكنده از اقشار و طبقات مختلف و معترض جامعه ايران عليه رژيم اسلامى بوده ايم۔ اين سى سال از تاريخ ايران، تاريخ جدال و كشمكش طبقه كارگر و مردم محروم و تشنه رهايى در برابر جمهورى اسلامى بوده است، اما حركت اعتراضى اين بار دقيقا در شرايط كنونى با موازنه كنونى اين حركت ميليونى و سيل آسا را با خود آورد، که تاثيرات خود را به عينى بر كل معادلات سياسى گذاشت۔
ويژگى اين جنبش اعتراضى اين بود كه همه را غافلگير كرد۔ نه شعارها و نه پرچم سبز، نه شخصيتهاى چون موسوى و نه حتى موضوع به ظاهر مورد اعتراض هيچكدام از اينها نبودند كه باعث بهت و حيرت بشوند، بلكه خود رنگ سبز و پرچمى ها و كل شخصيتها نيز خود غافلگير به راه افتادن سيل عظيم جمعيت شدند۔
اوباما و اروپا مدتى به قول خودشان"ناظر رويدادهاى ايران" شدند و هيچى براى گفتن نداشتند۔ موسوى و جناحهاى "معارض" نيز زمين گير شدند و تا سطح تصيحح كننده شعارها نزول كردند۔ از نقش "رهبرى" اعتراضات به واسطه اى تبديل شدند كه بگويند شعار" مرگ بر ديكتاتور" شعار مانيست، مردم نكنيد، به مراكز نظامى و سركوب حمله نكنيد و غيره، خامنه اى و كل دم و دستگاه اطلاعاتى و قداربندان مسلح و ارگانهاى سركوب و مراجع تقليد و آيات عظام همه در سرگيجه اين اتفاق زمين گير شدند۔
اپوزيسيون راست و چپ جمهورى اسلامى نيز در اين زمينه خود را در مقابل يك اتفاق باور نكردنى ديدند۔
نه تلاش براى ارائه دلايل به حركت در آمدن گسترده مردم در حين عمل و نه تفاسير كنونى و تحليل هاى شبكه هاى B.B.C و C.N.N، نتوانست و نخواستند كه ماهيت و دلايل اين حركت را منعكس كنند۔
در اين ميان سوالى اگر مطرح شود اين است كه دليل اين گستردگى و هجوم سيل آسا و آن هم در اين شكل مردم چه بود؟
واقعيت اين است كه شناخت اين مكانيزمها و شناخت ماهوى اين جدال محور اساسى بر توضيح اين اتفاق و رويدادهاى اخير است۔
طبقه كارگر و مردم محروم و اقشار مختلف و معترض و به ستوه آمده تنها ابزارى كه در شرايط كنونى در فقدان رهبرى قدرتمند و راديكال جنبش براى سرنگونى، در دسترس داشتند نيرويى بود كه علنى و به مقياس بالاتر از نرم تاكنونى به ميدان بيايد۔ مردم با اين كار معادلات بالايى ها را به هم ريختند۔ اگر اين حضور به وقوع نميپيوست داستان مانند هميشه به زد و خوردهاى پراكنده و بعدا موج سركوب و سازش از بالا منجر ميشد۔ اگر اين سيل به راه نميفتاد باز داستان فشار از پايين و چانه زنى از بالا آرايش سياسى رژيم را با تحول روبرو نميكرد۔ اين حركت باعث شد كه بر خلاف نقشه از پيش، موقعيت جمهورى اسلامى را به جايى ببرد كه باز گشت به قبل از "انتخابات" را غير ممكن كند۔ اكنون شرايطى بوجود آمده است كه كل جناح هاى جمهورى اسلامى و نظام اسلامى بايد در فكر اعاده موقعيت خود در دو ماه قبل باشند۔
مردم طرفدار موسوى نيستند۔ مردم و جوان ايرانى اسلامى نيستند۔ مردم اگر شعار هاى واقعى خود را نتوانستند به ميدان بياورند و بر فراز موج جمعيت بر افرازند به كمبود واقعى خود يعنى فقدان جريان قدرتمند چپ و اجتماعى كه منافعشان را نمايندگى كند اعتراف كردند۔
سناريوها
غرب و جمهورى اسلامى با تمام تعارض و تفاوتشان در اين مساله وجه اشتراكى دارند كه هر يك به نحوى مردم را به سياه لشكر جناحى از رژيم معرفى كنند، ريشه و دليل اساسى اين وجه اشتراك در ترس و هراس هر دو طرف اين معادله از حضور مردم در شكل دادن به سناريو دلخواه آتى خود نهفته است۔
ترسيم كردن مردم بعنوان نيروى "انقلاب سبز" موسوى پديده اى كاملا هدفمند و با دورنماى منافع آتى اين سناريوها طراحى شده است۔ بعيد نيست كه پديده موسوى و ماجراى انتخابات براى بخشى از اليت سياسى راست و دو خردادزده سابق يك آلترناتيو در خود باشد، اما قطعا براى مردم ميليونى كه صحنه گردان اعتراضات جارى هستند اين پديده نه آلترناتيو بلكه محملى است كه پروسه اى را شروع كند تا شرايط و توازنى ايجاد شود كه روند اضمحلال و شرايط بازگشت ناپذيرى جمهورى اسلامى را تحميل كند۔ عدم شناخت اين مكانيزم مايه سردرگمى و بى ربطى به كل روانشاسى جنبش هاى اعتراضى و اجتماعى و در علم سياست به در حاشيه ماندن منجر خواهد شد۔
از نظر غرب عبور از اسلام سياسى از طريق قابل مذاكره كردن و "قانونى" كردن و "دولتى" كردن بخش عمده آن در كل منطقه خاورميانه در دستور است۔ به ميدان فرستادن سعد حريرى در لبنان، مالكى در عراق و محمود عباس در فلسطين، از جمله امورى مقدماتى است كه اين مسير را توضيح ميدهد۔
اگر موسوى پرو غرب باشد، بر عكس، غرب مطلقا پرو موسوى نيست۔ براى غرب پديده موسوى بر خلاف تبليغات جارى پديده مورد حمايت استراتژيك نيست و حتى پديده قابل دفاع تاكتيكى هم نيست، از منظر پراگماتيسم غرب اين اتفاقات و سنگر گرفتن پشت "كانديد" مخالف ولايت فقيه و بعبارت ديگر پشت پديده موسوى، صرفا امكان و فرصتى بود كه بتواند با قدرت بيشتر و با امكان بيشتر سر ميز مذاكره احتمالى با رژيم اسلامى برود كه طرف مقابلش تضعيف شده باشد، چون هنوز غرب چشم به تحولات آرام و تدريجى از درون نظام اسلامى دوخته است۔
نبايد ناديده گرفته شود كه اين رويدادها نه تنها وجهه و تصوير كل نظام اسلامى را از چشم مردم شكست بلكه اعتبار و برو بياى قبل از انتخابات را نزد غرب نيز از دست داد۔ به نظر ميرسد كه غرب براى هر سه حالت "استحاله" از درون و يا فرو پاشى رژيم با فشار مردم و يا ماندگار شدن رژيم تا مرحله بعدى اين بار آگاهانه تر و با برنامه تر عمل كند۔
تاثير موج وسيع حركت مردم باعث شد كه جناح هاى معارض درونى بر خلاف دو خرداد از پديده خامنه اى و رهبر ولايت فقيه عبور كنند، و همگى در هراسند كه مرحله بعدى عبور از نظام است و اين ميخ آخر تابوت نظام اسلامى خواهد بود۔ به همين دليل، تجديد آرايش سياسى جمهورى اسلامى را بشدت با دشوارى مواجه كرده است۔
غرب اين اتفاق و اين دستاورد جديد را به نفع پراگماتيسم خود در تقابل با اسلام سياسى ترجمه ميكند۔ براى غرب، رژيم جمهورى اسلامى تضعيف شده موقعيتش را در عراق و افغانستان و پاكستان و فلسطين و كل منطقه خاورميانه تغيير ميدهد۔ روشن است كه غرب خواهان بر اندازى قهر آميز نظام اسلامى توسط مردم و قيام و خيزش مردمى نيست، دول غربى بشدت در صورت تامين حضور جبهه سوسيالستى در اين اعتراض نگران خواهند شد و اقدامات خود را خواهند كرد۔
طبيعى است كه به حكم قانونمندى اين حركت، عقب نشينى جناحها و ساكت كردن مردم نميتواند پايدار باشد۔ آرايش جمهورى اسلامى دچار دگرگونى خواهد شد۔ جناح هاى درونى رژيم نيز به مصاف تجديد آرايش خواهند رفت۔ رفتار غرب بر همان محور پراگماتيسم خود خواهد بود با اين امتياز كه فشار را بر رژيم اسلامى و كل بلوك اسلام سياسى تشديد خواهد كرد۔
رژيم اسلامى هم در مقابل بر محور سركوب در داخل و گسترش بحران در منطقه به اعاده موقعيت خود خواهد پرداخت۔ تلاش خواهد كرد كه از شكاف چين و روسيه با غرب فشارهاى وارده را بر خود كم كند و با كشاندن جنگ و جدال به لبنان و عراق و فلسطين و افغانستان، صحنه جدال را عوض كند۔ تشدید عملیات و انفجارات انتحاری در عراق در روزهائی که مصادف با رویدادهای ایران بود، قابل تامل اند.
اگر چه شواهد كنونى حاكى از آغاز سركوب و بگير و ببند است، اگر چه سياست ارعاب را بار ديگر با اعدام هاى دسته جمعى و دستگيريهاى جمعى در دستور دارند، اما مسلما از چشم مردم نيز كل جمهورى اسلامى آن خاصيت مرعوب كننده قبل از اين تحولات را ندارد و خود رژيم نيز براى دوره طولانى قادر به سركوب گسترده نخواهد بود۔
براى مردم آزاديخواه و سرنگونى طلب دور آتى دور تعيين كننده خواهد بود۔ اين بار حضور طبقه كارگر گسترده تر خواهد شد۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى رژيم بخواهد قدمى ديگر به جلو بردارد ناچارا بايد از ابزارهاى بكار گرفته نشده و از پتانسيل هاى بكار انداخته نشده استفاده كند۔
با يك محاسبه ساده ميشود فهميد كه در صورت حضور كمونيزم دخالتگر و منسجم و تحزب يافته ميشد با دو ميليون نفر به خيابان آمده همان روز مراكز سركوب و مراكز رسانه اى و كل قدرت رژيم را ميشد در هم كوبيد و از دستشان خارج كرد و پروسه عملى و سريع ساقط كردن را شروع كرد۔ اين كمبود كليد اساسى درک جهتگیری مصاف هاى آتى اين جنبش است، بنا بر اين تامين رهبرى اين جنبش كه خاصيت چپ و راديكال و داراى افقى انسانى باشد مصاف اساسى دور آتى خواهد بود۔
راه حل ها
راه حل هاى پيش رو تابعى از احتمال شكل گرفتن سناريو هايى است كه برشمردم۔ ما بعد از اين جريان با چند حالت متفاوت روبرو خواهيم شد كه توازن قوا و نيرو و رهبرى نقشه مند امكان پا به زمين گذاشتن اين احتمالات را تسهيل ميكند۔
احتمال سركوب براى دوره اى و عقب راندن مردم، احتمال تشديد تضادهاى درونى و رفتن بسوى استحاله از درون، احتمال سرنگونى و ساقط شدن كل رژيم، اينها از احتمالاتى است كه زمينه هاى عينى خود را مدتهاست بروز داده اند۔ از آنجايى كه ما قبلا مفصل راجع به شق استحاله از درون و يا فرو پاشى از درون را گفته ايم اكنون و بنا به جانبدارى و مشكلات خاص به شق آخر يعنى مساله سرنگونى ميپردازم۔
يكى از نقاط و معلول احتمالى تحولات اخير ايجاد توهمى است كه چپ جامعه بايد آگاهانه ازآن پرهيز كند۔ موج عظيم ميليونى مردم در مقابل جمهورى اسلامى به خودى خود قادر به سرانجام بخشيدن به كار يعنى بر چيدن نظام اسلامى نخواهد شد۔ حضور ميليونى مردم به خودى خود راديكاليزم جامعه و پيشروى افق انسانى را نمايندگى نميكند، اين تحركات ابتدا به ساكن مترادف حاصل شدن غلبه افق انسانى و سرانجام مثبت به نفع جامعه نخواهد بود۔ اين حقيقت را بايد عميقا باور كرد و حول آن هر نوع خودفريبى بشدت زیانبار خواهد بود.
بدون ترديد با تحولات اخير مساله سرنگونى رژيم اسلامى بار ديگر در دستور جنبش طبقات متفاوت قرار گرفت۔ بار ديگر دو آلترنايتو براى سرنگونى خونمايى كردند۔ آلترناتيو راست و آلترناتيو چپ و سوسياليستى، اين دو جبهه با دو آينده متفاوت بار ديگر به موضوع بر چيدن نظام اسلامى و زندگى بعد از جمهورى اسلامى مينديشند۔
آلترناتيو راست ناسيوناليستى طرفدار غرب، از امكان و حمايت غرب بر خوردار است، ميتواند بخشى از اپوزيسيون دربارى رژيم و بخش تجزيه شده جناح هاى معارض درونى را با خود همراه كند۔ حزب و شخصيت سياسى قابل اتكا ندارد اما با كمك معمارى رسانه هاى غربى و كمك مالى و معنوى غرب و بر دوش جنبش ملى مذهبى، ميتواند زير هر بوته اى چند رهبر و ژنرال، وزير، رئيس جمهور بسازند۔ اين جنبش سابقه و تجربه حكومت دارى را نيز همراه دارد۔ طبقه كارگر و چپ جامعه نبايد در مقابل نقاط ضعف كنونى اين جنبش دچار خوشبينى شود۔
جبهه سوسياليستى و چپ جامعه متاسفانه با مرگ نابهنگام منصور حكمت و متعاقب آن شقه شدن و پارچه پارچه شدن حزب كمونيست كارگرى ايران از برخوردارى رهبرى توانا و ابزار دخالت در سرنوشت جامعه محروم شد۔ رويدادهاى اخير صحت اين ادعا را ثابت ميكند۔
راه حل مطلوب حضور چنيين حزبى و چنيين رهبريى بود، اما متاسفانه نيست، و اين معضل همچان در دستور عاجل فعالين كمونيست و بخش سوسياليست جنبش كارگرى قرار دارد۔
با اين وجود راه حل هاى ممكن هميشه ميتواند كمكى براى ترفيع اين نواقض باشند۔ در فقدان حزبى منسجم و واحد در اين جبهه كه بتواند اين رهبرى را تامين كند، بايد از امكانات موجود استفاده كرد۔
در اين ميان اين سوال مطرح است كه امكانات موجود يعنى چه؟ از نظر من براى رفع اين كمبود بايد به راه حل كوتاه مدت و ممكن انديشيد۔ براى جواب به اين قضيه، براى پر كردن خلا رهبرى چپ كه در حقيقت پاشنه آشيل جنبش مردم براى سرنگونى رژيم اسلامى ميباشد، ما مدتى پيش در يك بيانيه طرح شكل دادن يك بلوك چپ در سطح بالا، در ميان احزاب و جريانات و شخصيت هاى چپ و سرنگونى طلب، منتشر كرديم۔ قصد تكرار مفاد آن بيانيه را ندارم اما مختصرا بايد گفت كه آن چه ضرورت طرح آن بيانيه را بر جسته كرد اين بود كه رويدادهاى اخير در ايران و فقدان حضور موثر و رهبرى كننده چپ، را در قبال حوادث اخير نميشد ناديده گرفت۔ احزاب موجود نيز هر يك به نحوى تحت تاثير آين رويداد عمل كردند و برخى تلاش ها شد اما حقيقت اين بود كه بسيار جزيى و در حاشيه باقى ماند۔ در اين ميان لازم است به اختصار به چگونگى نقش دو حزبى كه هر يك بخش هايى از حزب كمونيست كارگرى بزرگترى بودند و دوران دو خرداد را بصورت حزبى واحد تجربه كرده بودند، اشاره كنم۔
حزب "حكمتيست" در اين ماجرا رسما و عملا در جهت تكميل كردن سياست هاى راست و دو خردادى كورش مدرسى و رهبرى آن حزب، متاسفانه بشدت بسمت راست چرخيد۔ رهبرى اين حزب به ميدان آمدن ميليون ها انسان را در ايران به پاى جناح هاى رژيم نوشت، و سياست به خانه بازگرداندن مردم را جار زدند۔ البته اين سقوط پر شتاب حيرت بر انگيز بود اما هيچگاه غير قابل انتظار نبود، چرا؟ چون، سياست هاى دو خردادى و راست كورش مدرسى و رهبرى آن حزب در برخورد به جنبش مردم ايران براى رها شدن از شر جمهورى اسلامى و موقعيت جمهورى اسلامى تحت عنوان "رژيم متعارف و تثبيت شده كه نيروى ناسيوناليسم شكست خورده پرو غرب را نيز با خود همراه كرده است" و اينكه دولت احمدى نژاد بزعم سياست هاى اين حزب در حال باز سازى كاپيتاليسم ايران و در حال تبديل شدن به دولت متعارف بورژوازى و غيره است، نتيجه اى ديگر جز آن سياست هاى عتيق را نمي شد استخراج كرد۔
رهبرى حزب موسوم به حزب حكمتيست، در اين اتفاقات در مقابل خواست مردم قرار گرفتند، و نيروى مردم معترض را به جناح موسوى بخشيدند، تصور كنيد اگر حزب كمونيست كارگرى در دوران دو خرداد، "خدايى نخواسته"! به اين روش اوضاع را ميدید، ميبايست قبول ميكرديم كه خاتمى ٢٠ ميليون هوادار دارد و هر اعتراضى را كه هر جا رخ ميداد را به آيت الله ها و يا هر پاسدارى، حاتم بخشى ميكرديم، اكنون به جاى مراجعه به نوشته ها و حافظه هاى تاريخى و اسنادى چون ( زندگى بعد از دو خرداد، آيا كمونيسم در ايران پيروز ميشود، سه جنبش سه آينده، و كوهى از آثار ارزشمند ماركسيستى منصور حكمت) جنبش چپ ميبايست به تكاليف و چشم اندازهاى ايرج آذرين و انقلاب ايران و وظايف كمونيست هاى كورش مدرسى رجوع ميكرد۔ چه شانس بزرگى كه در اين ظلمت مشعلى وجود دارد۔
رهبرى حککح، خود و حزبش را جهت اصرار براى اثبات صحت نظرات راست ليدر قربانى كرد و خود را از ليست مدافعان جنبش مردم براى سر نگونى خارج ساخت۔
در اين تحول پر شتاب كورش مدرسى به طرز بارزى از خود ايرج آذرين بيشتر به تز هاى دو خردادى و راست او وفا دار ماند۔ موضوع رهبرى اين حزب حتى مانند موضوع آذرين، مقدم در اين شرايط نبود و چند گام عقب تر ماند۔
اين حزب با اين سياست هاى راست، قطعا جايگاهى در ايفاى نقش براى رفع خلا رهبرى چپ بر جنبش را ندارد و بى ربطى كامل خود رابه جامعه و سرنوشت آن نشان داد۔
حزب كمونيست كارگرى ايران، تلاش هايى كرد، اما هم در تحليل از اوضاع و مهم تر از آن در ارزيابى از موقعيت خودشان، اشتباه جدى كردند۔ نوع ظاهر شدن رهبرى اين حزب قادر نشد كه از مدار و حوزه زندگى درون سازمانى خارج شود و در همان سنت هاى سابق، ماند۔
انتظار اين بود كه در يك ارزيابى از موقعيت كنونى جنبش سرنگونى خواه مردم و تحزب كمونيستى، به اين حقيقت پى برده شود كه جنبش كمونيستى و سوسياليستى سياستمدار اجتماعى ندارد، حزب پر نفوذ ندارد، نه رهبران سازمانى و درون گروهى ميتوانند نقش سياستمدار كمونيستى در مقياس اجتماعى در مقبل جامعه قرار داده شوند، و نه احزابى كه در ذهنيت جامعه بعد از زلزله سياسى چند سال اخير ميتواند نقش ابزار پر نفوذ و دخالتگر را بازى كنند، اين انتظار و اين واقعبينى متاسفانه به تخت سینه سنت سكتى برخورد كرد، و تاكنون از جانب رهبرى اين حزب منشى ديگرى پا به زمين نگذاشته است۔
در چنيين شرايطى عقل سليم ايجاب ميكرد كه سر را به طرف راه حلى از امكانات موجود چرخاند۔ اين خلا را بصورت ديگر پر كرد۔ بحث مطلقا بر سر اتحاد عمل گروهها و يا كنفرانس وحدت چپ و غيره نيست۔ اين سياست ها قبلا آزمايش خود را پس داده اند و بقول معروف آزموده را آزمودن خطا است، بحث بر سر اين است كه در سطح رهبرى جريانات چپ سرنگونى طلب با حفظ مواضع و استقلال تشكيلات خود، در نوعى از الگوى كنگره ملى آفريقا در مقابل دولت آپارتايد آفريقا، چيزى در اين قالب شكل بگيرد۔ اين بلوك را در مقابل جامعه و جهان خارج از ايران چه در سطح افكار عمومى و چه در سطح ديپلماتيك قرار بگيرد و بطور واقعی و اجتماعی خلا یک رهبری چپ در مبارزات جاری مردم ایران را پر کند.
به نظر من حزب كمونيست كارگرى و كومه له و حزب كمونيست ايران، به دليل سابقه تاريخى و حافظه تاريخى، كه نفوذ اجتماعى كمونيزم را نمايندگى كرده اند و در مقاطع معين تاريخى در راس جدال هايى قرار گرفته اند، اين دو جريان در اين مقطع و براى اين حل كوتاه مدت مشروط به قائل بودن به يك ارزيابى واقعى و زمينى از موقعيت خود و چپ در شرايط كنونى، ميتوانستند وميتوانند نقش جدى ايفا كنند۔ در تشکیل یک بلوک چپ برای رهبری مبارزات مردم ایران، باید فضا و شرایط برای پیوستن نهادها و تشکلهائی که بخشهای فعال جنبش کارگری را نمایندگی میکنند، فراهم باشد.
اتفاقات اخير بار ديگر مهر تاكيدى بر اين مساله نهاد كه بدون حضور كمونيسم متشكل و تحزب يافته هر درجه از نيروى اجتماعى فى النفسه در ميدان باشد قادر به شكل دادن به آينده رهايي بخش نخواهد بود۔ اين تجربه در كنار تجربه حضور طبقه كارگر و در راس آن حضور كارگران صنعت نفت در انقلاب ١٣٥٧ وشكستن كمر رژيم سلطنتى شاه، در فقدان حزب كمونيستى، در ساختن آينده مطلوب خود،كه با سركوب خونيين يك انقلاب روبرو شد۔ اين درس بار ديگر ياداور ميشود كه درجدالها و تخاصمات طبقاتى بايد پرچم و ابزار دخالت و تغيير را مهيا كرد۔ پيروزى و رهايى از شر فلاكت و نكبت بار هر شكل از حاكميت سرمايه، منوط به در دست داشتن حزبى است كمونيستى، حزبى كه ديدگاههاى تاكنونى كمونيسم كارگرى را به پراتيك اجتماعى تبديل كند۔
٦ جولاى ٢٠٠٩
جمعه دوازدهم تیر 1388
مزدوران راه توده و پیک نت را سر جای خود بنشانید!
ماجرای تسخیر سفارت رژیم اسلامی توسط نیروهای چپ و آزادیخواهان، در استكهلم سوئد، از طرفى با موجى از شادى و شعف مردم معترض و منزجر از نظام اسلامى همراه شد و ازطرفى ديگر رژيم اسلامى و جريانات پرو رژيم را با هراس مواجه كرد۔
در اين ميان شاخه (راه توده)، اين جريان كه با هر تحرك اعتراضى مردم آزاديخواه، چوب حراج به ظرفيتهاى ضد كمونيستى و ضد آزاديخواهيش ميزند، به سياق هميشگى گوى سبقت را از همقطارانش ربود۔ راه توده جریانی که طبق اظهارات دوستان سابقشان، يعنى جناح "نامه مردم" حزب توده، توسط وزارت اطلاعات رژیم ساخته و پرداخته شده است، اتهامات بسیار سخیفی به سوى حزب کمونیست کارگری پرتاب کرد.
بر همگان روشن است كه حزب کمونیست کارگری در اوايل دهه نود با پرچم دفاع از انسانيت و دفاع از بشريت معاصرتشكيل شد۔ درست در اوج قیل و قال و شادی سازمانهای اطلاعاتی غرب و جریان ضد کمونیست اسلام سیاسی، پرچم دفاع از حرمت سوسیالیسم توسط حزب كمونيست كارگرى برافراشته شد۔ حزب كمونيست كارگرى با نقد همه جانبه اين نظام وارونه، با هدف دخالت در امر تغيير جامعه بشرى، كمونيسم كارگرى را در مقابل تباهى و تهاجم به آزاديخواهى و هر آنچه بوى انسانيت ميداد، دراوج هلهله "پايان تاريخ" كه سرمايه دارى با قدرت در بوق كرده بود، قرار داد۔ اين حزب در صحنه سیاست ایران به عنوان یک حزب دارای برنامه روشن شناخته شده است۔
جريان راه توده، این ماموران فی سبیل الله وزارت اطلاعات، تشكيل حزب كمونيست كارگرى را به عنوان دستکرد شریعتمداری و سعید امامی قلمداد كرده اند.
ما این سند و مدرک را به نام راه توده ثبت کردیم تا در فردائی که نه تنها سفارتخانه های رژیم در خارج یکی پس از دیگری توسط مردم خشمگین از سی سال جنایت و نسل کشی، بسته خواهند شد، بلکه پایان بختک ننگین و نفرت آور اسلام سیاسی توسط مردم بپاخاسته اعلام خواهد شد، به دادگاه رسیدگی به جانیان اسلامی و مزدورانش ارائه شوند۔
حزب توده، در جریان سقوط رژیم سلطنت، در صحنه سیاست ایران از یک حزب غیر اسلامی و رفرمیست، به عنوان زائده معماری "اسلامی" کردن خیزش مردم ایران "توده ای شد و همراه امام" و بزعم خود "ماندگار شد که ایام بود به کام"، در این ماندگاری اما، تیغ اسلام سیاسی، در جریان قتل عامهای سال ۶۷، شیرینی همراهی با بنیانگذار رژیم جنایت بر کام این حزب تلخ شد.
جناح مکتبی تر و غسل تعمید کرده تر، با اینحال، علیرغم خفت و خواری هائی که رژیم اسلامی بر بخشی از ایدئولوگها و رهبران سنتی حزب توده تحمیل کرد، در بسترخونین تداوم سی سال قتل و جنایت علیه مردم ایران، به زندگی سیاسی در لجن اسلام سیاسی مهر مانگاری اش را کوبید و سرنوشت و مقدرات خود را به سرنوشت اسلام سیاسی در ایران گره زد۔ راه توده، دیگر به بخش لاینفکی از پیکره کل رژیم اسلامی تبدیل شد.
اراجیفی که در سایت پیک نت و از طرف راه توده علیه مردم آزادیخواه و مشخصا جریان کمونیسم کاگری با بیشرمی و وقاحت، انتشار یافته اند، دیگر صرفا یک ضد کمونیسم سنت توده ایستی نیست، زبان رسمی وزارت اطلاعات و مکمل تحرک اراذل و اوباش بسیجی و قداره بندان مسلح اسلامى است که همزمان، علنی و در برابر دوربینها، مردم تهران را به گلوله بستند۔
جریان مدعی مرزبندی با راه توده، نامه مردم، اگر نمیخواهد به عنوان شریک این کاسه لیسی رژیم اسلامی بر صندلی اتهام بنشیند، راه دیگری جز اعلام برائت علنی از لجن پراکنیها و خوش رقصی جیره خواران وزارت اطلاعات ندارد.
هر کسی و هر نیروی سیاسی، هر جریان با فرهنگ و با پرنسیپ و مدافع حقوق و آزادیهای مدنی و همراهان واقعی مردم ایران موظف اند صریح و بی پرده اتهامات رذیلانه وزارت اطلاعات رژیم اسلامی از زبان "راه توده" علیه حق مردم ایران وهمه آزادیخواهان را صریح و بی پرده محکوم کند. هیچ تفاوت سیاسی و نظری و فکری و دیدگاهی با جریان و گرایش کمونیسم کارگری نباید کوچکترین تردیدی برای در هم کوبیدن تهاجم لجام گسیخته مزدوران راه توده ایجاد کند.
کانون دفاع از کمونیسم
يكم جولاى ٢٠٠٩
چهارشنبه سوم تیر 1388
یک پیشنهاد، یک ضرورت، یک التزام ... فراخوان به ایجاد بلوک چپ انقلابی و سوسیالیست
آنچه در تحولات روزهای اخیر جامعه ایران چشمها را به خود خیره کرده است، به جلو صحنه آمدن و به خیابان آمدن جدال مردم منزجر از سى سال حاكميت سياه نظام اسلامى بر سر تعیین تکلیف با رژیم جمهوری اسلامی به عنوان راس دولتی جنبش اسلام سیاسی است.
دلایل و ریشه های تاریخی و فرهنگی و سیاسی تعارض اسلام سیاسی با مکانیسمهای تولید سرمایه داری و الزامات اقتصاد بازار؛ و با رفاه و خوشبختی شهروندان جامعه در نوشته ها و رسالات و مقالات متعدد توسط مارکسیستها و کمونیسم معاصر ایران توضیح داده شده است.
جامعه ایران، علاوه بر دلایل پایه ای تر اقتصادی، از نظر تاریخی از همان دوران تجدد خواهی انقلاب مشروطه، اسلام سیاسی را نپذیرفته است. اسلام سیاسی فقط به ضرب نسل کشی و سی سال قتل و قصاص زنجیره ای بر اریکه قدرت تکیه زده است.
تحولات روزهای گذشته، مصاف عمیق مردم با اسلام سیاسی و بازتاب تناقض بنیادی تر گرایش جامعه ایران برای سازماندهی تولید و اقتصاد، حول دو انتخاب سرمایه داری و سوسیالیستی است.
ورق برگشته است و اسلام سیاسی در ایران و حکومت آن، رژيم اسلامى، دیگر به موقعیت قبل از دوران "انتخابات" باز نخواهد گشت. دو راه و دو مسیر در برابر رژیم اسلامی به عنوان اسلام سیاسی در قدرت باز است. یا از طریق دست بردن به سرکوب عریان و قلع و قمع، برای مدتی دیگر خود را در صحنه سیاست حفظ خواهد کرد و یا به ناچار به یک پروسه دگردیسی و "استحاله"، تن خواهد داد و در مسیر و حلقه هائی از کودتا و ضد کودتاها و تصفیه ها و سازشهای جدید، آرایش درونی اش را برای عبور از نظام "ولایت" برهم خواهد زد. گزینه اول جامعه ایران را به سوی خطر و کابوس سناریو سیاه روانه خواهد کرد و گزینه دوم سناریوهای مشابه و مختلف، و نه الزاما یک به یک، عبور از دوران فروپاشی بلوک سرمایه داری دولتی را باز خواهد کرد.
در هر دو این احتمالات، مردم ایران در شرایط فعلی و با توجه به احزاب موجود در اپوزیسیون، متاسفانه علیرغم تلاش شريف و نيت پاك برخى از جريانات و احزاب سوسياليست موجود، اما از یک ستاد رهبری چپ و سوسیالیست بی بهره اند. اپوزیسیون ناسیونالیست پرو غرب ایرانی، از روی نسخه اسلاف خود در کشورهای بالکان و "ملل آزاد شده" ناشی از سقوط شوروی سابق، به اتکا سوابق سالیان خود در اداره کشور و حمایت بی دریغ مالی و تدارکاتی و تبلیغاتی و ایدئولوژیک و نیز پرسنلی غرب و آمریکا، توان و ظرفیت بالقوه ساخت و پرداخت حزب و پرچم سیاسی را دارد. این جریان حتی میتواند به اتکا لایه هائی از حکومت فعلی رژیم اسلامی و "شخصیت" سازی از آنان، در جریان تعیین تکلیف نهائی جمهوری اسلامی در اعتراضات مردم و حضورشان در خیابان، از مداخله مردم در تعیین سرنوشت سیاسی جامعه ایران جلوگیری کند و رهبری یک انقلاب "مردمی" علیه رژیم "توتالیتر" اسلام گرایان "افراطی"، چون نمونه رومانی، و یا دست بدست کردن حکومت به اتکا فشار از پائین را، چون انواع انقلابهای رنگی و شورشهای کاخی، بدست گیرد.
در شرایطی که یک حزب انقلابی و دارای جذبه سیاسی فی الحال فعال در معادلات و ذهنیت توده های مردم به خیابان آمده موجود نیست، در شرایطی که نمیتوان از روی محاسبات و ارزیابیهای درونی احزاب موجود، به وجود یک حزب اجتماعی و رهبر مبارزات مردم در تقابل با جمهوری اسلامی انگشت گذاشت، احتمال اینکه مردم به جان آمده به آلترناتیوهای ساخته و پرداخته و مهندسی شده و یا در حال شکل گیری در اتفاقات پیش رو، تمکین کنند، زیاد است.
واقعیت این است که چپ رادیکال و انقلابی ایران در نزدیک به هشتاد سال تحولات مختلف در جامعه ایران، با معضل رهبری جامعه و رهبری سیاسی جامعه و موضوع قدرت سیاسی، که شالوده هر حزب سیاسی است، مشکل داشته است.
این طیف طی سی سال اخیر، مدام تکامل یافته است، از کرنش به حرکت خود بخودی فاصله گرفته است، برنامه و سیاست و خطوط درست تاکتیکی تدوین کرده است و در مقاطعی بطور واقعی به یک حزب سیاسی واقعی و دخالتگر و اجتماعی بسیار نزدیک شده است. این سرمایه سیاسی و گنجینه عظیم تجارب و سلاح فکری و تئوریک، ظرفیت این را دارد که در تلاقی با نیروی فعال انقلابی و پیشرو و مدرن و جوان و پویای جامعه ایران به یک حزب فراگیر و غیر قابل حذف در معادلات سیاسی تبدیل شود.
به این ترتیب به نظر ما سرنوشت جدال هاى جارى در اين مقطع به هر سناريويى ختم شود، باز پاسخ به اين سوال واقعى كه فقدان رهبرى چه خواهد شد روی میز تمام نیروهائی است که قدرتمند شدن مردم و نیروی طبقه کارگر و جنبشهای برابری طلبانه مشغله مهم آنهاست.
از این نظر ما بر این باوریم که ماتریال انسانی سوسیالیسم موجود جامعه ایران که در بخشها و مقاطعی از این تاریخ سی ساله سوسیالیسم ایران دخیل بوده اند، مستقل از هر نوسانی طی همین سالها، میتواند به عنوان خمیر مایه اولیه آن حزب گسترده سیاسی مورد استفاده باشد.
فکر میکنیم که اگر منافع پایه ای طبقه کارگر را در این تحولات مد نظر قرار بدهیم و بپذیریم که مردم ایران نیاز دارند که از یک اهرم سیاسی در جنگ و جدالشان با جمهوری اسلامی برخوردار بشوند، راهی جز دور زدن تکبر سکتاریستی موجود نیست. هیچ حزبی راسا و به تنهائی از جایگاه رهبر بلامنازع رهبری سیاسی قطب چپ و سوسیالیست جامعه برخوردار نیست. نیازی به گفتن نیست که خطاب ما جریاناتی نیست که لاقیدانه به تحولات جامعه نگاه میکنند و جدال بر سر تعیین تکلیف اسلام سیاسی و رژیم اسلامی را به "خود و طبقه کارگر و جنبش آزادی و برابری مربوط نمیدانند".
خطاب ما به نیروهائی است که نگرانند از اینکه طبقه کارگر در این تندپیچها، بی تشکل و فاقد سازمان است. خطاب ما به نیروها و سازمانها و احزابی است که موضع پراتیکشان در میان بخشهای قابل توجهی از مردم، بازتاب واقعی دارد. خطاب ما به نیروهائی است که نمیخواهند سناریو و داستان زندگی چپ و سوسیالیسم جامعه را طی هشتاد سال اخیر جامعه ایران تکرار کنند و به موقعیت همیشگی شکنندگان سد اختناق و قربانیان دورانهای تحولات بعدی و گروه فشار جریانات راست در جدال بر سر سرنوشت سیاسی جامعه رضایت بدهند. خطاب ما به نیروهائی است که نمیخواهند خودفریبی و سرمستی از تصویر خود در دوایر درونی، آنان را به نیروئی در حاشیه تحولات تبدیل کند.
این کار شدنی است اگر قدرت درک نیاز جامعه و منافع طبقه کارگر و توده های مردم چراغ راهنمای همه نیروها و احزاب و تشکلهای سوسیالیست باشد. این کار شدنی است اگر، اشتهای ظاهر شدن به عنوان رهبر مردم کوچه و خیابان، و نه خودفریبی در تملق درون سکتی، محرک و انگیزه و خمیر مایه سوسیالیسمشان باشد. این کار شدنی است اگر به جای مشغول شدن به مقولات و مفاهیم ابداعی برای مصارف درونی، مشغله عبور دادن جامعه ایران از نکبت اسلام سیاسی و رهائی و خوشبختی مردم محرک فعالیت سیاسی و "حزبی" باشد.
در این رابطه پیشنهاد ما این است که به جای "اتحاد عمل" های موضعی و آکسیونی، و بناچار ناپایدار و شکننده و گذرا، بطور رسمی و جدی در بالاترین سطح رهبری، و نه دوری و نزدیکیهای محفلی و خودبخودی از پائین، پلاتفرمی برای ایجاد یک قطب سوسیالیست ارائه و تدوین شود. قطب و بلوک و ستاد رهبری سیاسی ای که در آن بیشترین استقلال و آزادی فعالیت سازمانی در آن ممکن باشد. قطب وسیعی که با سعه صدر و درایت سیاسی، از ظرفیتهای خفته بسیاری از نیروهای پیشرو و بالقوه سوسیالیست استفاد کند و در مقابل هر آلترناتیو حکومتی، تعداد چندین کابینه یک دولت آزادیخواه، سکولار، مدرن و پیشرو را در مقابل مردم و در تقابل با آلترناتیوهای طبقات دیگر قرار بدهد. بلوکی که بتواند به مردم ایران این اعتماد را بدهد که در برابر دولتهای مشکوک و ناشناس و مرموز و مهندسی شده در دوایر مهندسی سازمانهای جاسوسی دول غرب و "رژیم چینج"ها، لایه حاضر و آماده ای از شریفترین و پیشروترین انقلابیون شناخته شده و تحصیلکرده و کارآ را در برابر انتخاب مردم بگذارد.
به نظر ما، در شرابط موجود، مساله "هژمونی" سیاسی و فکری و اتوریته معنوی شخصیتها و احزاب متشکله چنین ائتلاف وسیعی، مساله داده ای نیست. این مساله بدوا و در نقطه شروع خود با عزم برای پیوستن به ایجاد چنین ستاد سیاسی مردم ایران و در مصاف و پاسخگوئی به مسائل دوره های آتی گره خورده است. نیروهائی که بتوانند و شهامت داشته باشند که دیوار تعصب شیفتگی به خود را بشکنند، علیرغم هر ابعادی که در اوضاع فعلی از آن برخوردارند، شانس خود را به عنوان رهبران سیاسی جامعه به بوته آزمایش گذاشته اند. تلاش برای خلق چنین روحیه ای، تصمیم دیگران را برای ترک زندگی سیاسی در دایره محدود خود تشویق خواهد کرد و فضائی از اعتماد متقابل را به جامعه نیز سرایت خواهد داد.
نفس فکر کردن به این پیشنهاد ما و اراده برای برداشتن گام عملی و صمیمانه در راستای آن، شرایط را برای تدوین موازین و اصول حاکم بر مناسبات نیروهای تشکیل دهنده این قطب پیشرو فراهم خواهد کرد. در یک فضای ریلکس که منفعت مردم و سعادت و خوشبختی جامعه، هوای آن را ساخته باشد، تدوین پلاتفرم و میزان و حدود "اختیارات" شخصیتها و ارگانها و اندامهای یک شبه کنگره و شبه کنفدراسیون رهبری مبارزات مردم، بسیار ساده خواهد بود.
آیا چپ و سوسیالیسم ایران خواهد توانست در تحولات جامعه ایران به نیروئی دخیل، غیر قابل حذف و مورد اتکا و اعتماد کارگر و زن و نیروهای وسیع مردم سرکوب شده و تحقیر شده "تغییر ریل" بدهد؟ سوسیالیسم و مدافعان راستین آن در معرض یک آزمایش بزرگ تاریخی قرار دارند. آیا این سرنوشت مقدر ماست که در هر تحول اجتماعی و پس از قربانی شدن جان هزاران انسان بزرگ و شریف، سرنوشت سیاسی جامعه را نیروهای مرتجع، اسلامی و فاشیست و شبه فاشیست رقم بزنند؟
۲۳ ژوئن ۲۰۰۹
آوات شریفی، ایرج فرزاد، داریوش نیکنام، عبداله شریفی، غفار غلام ویسی و فهیمه قطبی
شنبه دوم خرداد 1388
"انتخابات" رياست جمهورى و اپوزيسيون راست!
اگر چه هنوز چند هفته به نمايش مضحكه انتخابات رياست جمهورى رژيم اسلامى مانده است، اما چند ماهى است كه سران رژيم اسلامى با دستگيرى و زندان و اعدام و ايجاد فضاى رعب و وحشت، اقدام به برگزارى مانورهاى نظامى و آزمايش و پرتاب موشك سجيل٢ و گشت و گذارهاى معنى دار سران رژيم، حول مساله "انتخابات" وسيعا فضاسازى ميكنند۔ مدتى است كه زير عنوان فضاى انتخاباتى نه تنها در رابطه با مردم و بلكه در رابطه با خود جناح بنديهايش، دور ديگرى از تعارضات درونى و تناقضات درونى اين رژيم در قالب "نزاع جناحها" بطور علنى به نمايش گذاشته شده است۔
هر چند هنوز نتيجه گاوبندى نهايى بر سر خود "كانديداتورها" به سرانجام نرسيده است اما در اين جنجال و كشمكش، سر در گمى و فلج سياسى اپوزيسيون راست و جريانات ناسيوناليست و دو خردادى اسبق ديدنى است۔ ازمنظر منافع مردم، شكاف آشكار كنونى اين طيف بطور قطع بر اتحاد هاى قديمى و مسابقات رقت انگيز آنها براى فراخوان شركت در "انتخابات" ارجحيت دارد۔
حزب توده ايران از عدم شركت نماينده واحد "اصلاحات" شاكى است و حتى از بروز علنى ياس و نوميدى خود در قبال پراكندگى نيروى"برنامه گرا و مطالبه محور" در جبهه "اصلاحات" خودارى نكرده است۔
حزب دمكرات كردستان(شاخه عبدالله حسن زاده) با پلاتفرم ٨ ماده اى مهدى كروبى سردرگم شد و بعداز خلوت كردن چند روزه با بيانيه اى گنگ دفتر سياسيش كه در واقع چيزى جز دفاع شرمگينانه از مضحكه انتخابات نبود، بيرون آمد۔
من در اينجاقصد ندارم راجع به مساله "انتخابات" و تحليل مجدد اوضاع جمهورى اسلامى بپردازم، بلكه تلاش ميكنم بطور مختصر به فاكتورهايى در اين رابطه بپردازم و دلايل سردرگمى و ياس، هواداران "اصلاحات" را بررسى كنم و به چند فاكتور در رابطه با مساله كردستان و موضع حزب دمكرات كردستان اشاره كنم۔
رژيم اسلامى و مردم
ما هميشه گفته ايم كه نظام جمهورى اسلامى حاصل سركوب خونين يك انقلاب عظيم بود، اين جنبش و نظام با به خون كشيدن جامعه به ميدان فرستاده شد و با اتكا به سازمانيافته ترين خشونت و سركوب سرپا ماند۔ اين محور اساسى رابطه رژيم با مردم و جامعه ايران بوده و كمافى سابق اين رابطه حول اين محور به پيش ميرود۔
در نتيجه مردم ايران از طبقه كارگر تا زن و جوان و معلم و شهروند عادى در هر گوشه ايران با اعتراضات پراكنده و مداوم خود صريح ترين بيان رابطه خود با رژيم را عملا گفته اند۔ مردم از اين رژيم متنفرند، آن را نميخواهند، اگر زورشان برسد يكروزه كل اين بساط آدم كشى را به گور ميسپارند، پس براى چنيين مردمى انتخابات هيچگاه در اين نظام معنى و مفهومى واقعى حتى بعنوان راى دهنده پاسيو نداشته است۔
در مقابل، رژيم اسلامى نيز هيچگاه در سركوب خونين اعمال اراده مردم بر سرنوشت خود، كوتاهى نكرده است۔ به اين حال مناسك و مضحكه انتخابات هر چند سال يكبار رژيم را ناچار ميسازد كه ضعف و تناقضات خود را علنى و آشكار كند، توهم سازى حول اين ماجرا از مدار منافع جامعه خارج است و كسانى كه خود و ديگران را با اين توهمات فريب ميدهند، را بايد در متن بخشى از جبهه رژيم در مقابل مردم بحساب آورد۔
رژيم اسلامى و اوضاع جهانى
اكنون بايد بر همه روشن شده باشد كه تكرار سناريوى "رئيس جمهور بيست ميليون راى" و چرنديات "اصلاحات اسلامى" سرابى بيش نيست۔ اين دوره تاريخى رفت و باز گشت آن تا حد محال ناممكن است۔ اگر مردم در سال ١٣٧٦ به پاى صندوق راى رفتند، خواستند تا نماينده خامنه اى و جناحش را عقب برانند، رفتند تا تناقضات جمهورى اسلامى را تشديد كنند، اما با اين همه هنوزآن دوره توهم كه گويا اين جبهه ميتواند با غرب به توافق برسد و يا به عبارت ديگر سازش دوخرداد با غرب نيز فاكتورى قابل محاسبه بود۔ امروز غرب نيز اهميت وجايگاه خاصى براى جناح "اصلاحات" قائل نيست۔ و سياست پراگماتيستى غرب در جهت "تغيير رفتار رژيم" و قابل مذاكره كردن نظام اسلامى را نه در جناح "اصلاح طلب اسلامى" بلكه در درون جناح خامنه اى جستجو ميكند۔
موقعيت رژيم اسلامى در معادلات خاورماينه و رابطه با غرب، موقعيت جمهورى اسلامى در كانون هاى بحرانى مانند عراق، افغانستان، فلسطين، لبنان و غيره و شرايط رقابت هاى بلوك بنديهاى امپرياليستى در جدال هاى جهان چند قطبى، فعلا و هنوز در چنان شرايطى است كه آمريكا و اروپا با احتياط در همان عرصه پراگماتيسم خود قدم بردارند و هنوز اهرم اصلى را "تاثير" بر جناح موسوم به جناح خامنه اى ميدانند۔
در آن طرف اين موازنه، رژيم اسلامى و جناح خامنه اى در اين مدت با سركوب در داخل و ديپلماسى در خارج در ارزيابى هاى خود متقاعد هستند كه سنگرهايى را فتح كرده اند كه به هيچ عنوان حاضر نخواهند بود كه بدست جناح رقيب در درون خود نظام بسپارند۔
بنابراين دو محور، عقب راندن و سركوب مردم معترض و پيشروى دررابطه با غرب و مشاركت فعال در كسب قدرت در خاورميانه،در جهت تداوم بقا نظام اسلامى هنوز دو محور اساسى جنگ جناح ها ميباشند۔
مشاهدات و فاكت ها نيز گواه اين است كه عليرغم عدم شركت مردم، جناح خامنه اى مصمم است كه در اين بازى انتخاباتى خود را غالب و در جنگ جناح ها غير قابل شكست نشان دهد۔ قطعا به سياق هميشه اين بار نيز آرايش سياسى جناحبنديها و اپوزيسيون بعد از انتخابات دست خوش تغييرات قابل ملاحظه اى خواهد شد۔
با اين وصف، موقعيت انتخابات قبلى با اين يكى تفاوت هاى چشمگيرى خواهد داشت۔ دورهاى قبل اميد به دخالت نظامى آمريكا و عراقيزه كردن ايران صف وسيعى از فدراليست هاى جديد و قديم را دور اين توهم جمع كرده بود۔ "ضد رژيمى" كه در بيان ضد تروريسم و ضد خامنه اى، حتى نزد غرب هم در بورس بود۔ همه جريات راست چشم اميد خود را به تحولاتى از درون بر مبناى دخالت نظامى غرب دوخته بودند۔ اما اكنون اين فاكتورها جاى خود را معادلات جديد ترى سپرده اند و به همين دليل است كه اپوزيسيون راست و دو خرداديهاى سابق سردر گم مانده اند۔ تصادفى نيست كه هنوز بخش اعظم جرياناتى كه با تب و تاب سابق اندر فوايد مشاركت در انتخابات و محسنات دمكراسى، مردم را براى شركت در اين مناسك و راى دادن به نمايندگان"اصلاح طلب" فراميخواندند اكنون در فاصله دو هفته اى موعود هنوز سكوت كرده اند۔
و اما بايد ديد كه حزب دمكرات كردستان و ناسيوناليسم كرد در كجاى اين پرسپكتيو قرار ميگيرند؟
حزب دمكرات كردستان همراه جمعى از قلم بدستان جريان ناسيوناليستى كرد در اين اوضاع آشفته چرتكه انداختند و نتيجه محاسبات خود را به نفع كروبى و پلاتفرم او در باره اقليت هاى قومى و مذهبى جمع زدند۔
كروبى و موسوى در پلاتفرم انتخاباتى خود راجع به "مشاركت فرهنگى اقليت هاى قومى و اهل سنت" بعنوان شعار انتخاباتى خود بصورت دربارى و خودى طورى مطرح كرده اند كه حتى نزد خودشان هم چندان جدى و قابل اهميت نميباشد۔
اما دو مساله اينجا قابل تامل است، اولا حزب دمكرات كردستان و كل طيف ناسيوناليست كرد كه با "رعايت كامل منافع احزاب برادر در كردستان عراق" سال ها است دست از مبارزه مسلحانه بر داشته اند و با بر پا داشتن اردوگاههاى نظامى هنوز در از قبل "ديپلوماسى" زيست و "فعاليت" ميكنند۔ مدتى است در ادامه سياست آمريكا در عراق جهت بر قرار ساختن حكومت مركزى و قدرتمند و يكپارچه زير ضرب و فشار قرار گرفته اند۔ جلال طالبانى كه البته هم در جايگاه رئيس جمهور و هم يكى از سران دو حزب حاكم در كردستان عراق،زنگ خطر ادامه حضور اين جريانات را بصدا در آورده است۔ تهديد قطع و يا كم كردن بودجه اين احزاب،ادامه كارى آنها را در اين شكل با مخاطره روبرو كرده است۔ در اين اوضاع و احوال با تنگ شدن فضاى "ديپلوماسى" و موقعيت جديد رابطه آمريكا و ايران، بعيد نيست ما شاهد سر آغاز نيمچه چرخش هايى جديدى بطرف رژيم اسلامى از جانب اين گونه جريانات، به بهانه هاى مختلف باشيم۔ در ضمن سياست نهادينه شده پراگماتيسم حزب دمكراتكردستان، سنت استوار اين حزب در كشف راه سازش و مماشات و دور زدن نقش مردم كردستان، در شاخه اى از آن بصورت اقدام به سازمان دادن تشكل روحانيون و در شاخه اى ديگر بصورت حمايت خجلت زده از طرح پا در هواى امثال كروبى تظاهر عينى ميكند۔ تلاقى ياس و ناميدى به غرب و قابل اتكا نبودن جبهه "اصلاحات" درون رژيم اين حزب را در موقعيت دفاع شرمگينانه از انتخابات سوق داده است۔
از طرف ديگر،انتخاب كردستان و مساله كرد براى كروبى و جناحى از درون رژيم در واقع ايجاد فشار به رقيب مقابل است و برد آن تنها به تبليغات انتخاباتى محدود خواهد ماند، خود طراحان اين پلاتفرم يك هفته بعد از موعد بازى اين ژست كنار خواهند گذاشت بر كسى پوشيده نيست كه سران همين جناح كه اكنون"حاشيه اى شدن و امنيتى شدن مساله كرد" را "برنمي تابند" خود از طراحان و بانيان جنايت در كردستان بوده اند۔
تصميم حزب دمكرات در دفاع از كروبى و همزمان جلسه كردهاى مقيم مركز به رياست عبدالله سهرابى نماينده سابق مريوان تكرار كسل كننده دو حوزه اى بودن جريانات ناسيوناليست كرد است كه در زمان تب و تاب دو خرداد مرسوم بودو ره به جايى نبرد۔
اكنون نيز اين سناريوى جديد نه در ميان مردم كردستان و نه در معادلات جدى اوضاع سياسى جايى با اهميت پيدا نخواهد كرد۔ كارنامه هاى خونين رژيم اسلامى و جناحهايش در قبال مردم كردستان و سياستهاى حزب دمكرات و جناحهاييش گواه اين حقيقت است كه طرفين اين معامله در ظرفيتهاى متفاوت عليه منافع مردم و جامعه كردستان بوده اند۔ در اين شرايط يعنى در شرایطی که حتی "مفسرین" سابقا دو خردادی، و صحنه گردانان بخش فارسی صدای آمریکا به نمایشی بودن این مضحکه انگشت گذاشته و با عناوین مختلف از فراخوان به شرکت در آن خود را کنار میکشند، بخشی از "سیاستمداران" حزب دمکرات، در همان ذهنیت فئودالی و عقب مانده با شرمندگی در اسارت ایام سپری شده بسر ميبرند. این تصویر بار دیگر نور افکنها را بر سترونی ناسیونالیسم کرد در نمایندگی کردن هر رگه ترقی خواهی و بی ربطی به هر تلاش متمدنانه و انسانی برای حل مساله کرد، متمرکز میکند.
٢٠ مه ٢٠٠٩
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
نمیگذاریم مرعوب کنید!
مساله بسیار ساده است. ما گفتیم و نوشتیم که زیر ضرب رفتن تشكل موسوم به دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب معروف به "داب" در جریان آکسیون ۱۳ آذر ۸۶، بدون توهم به ارزیابیهای ذهنی و سطحی از توازن قوا بین مردم و جمهوری اسلامی ممکن نبود. نوشتیم که بانیان سیاست ماجراجویانه ای که از سر منافع فرقه ای یک جنبش واقعی و لایه انسانی آنرا ملعبه و بازیچه قرار داد، باید پاسخگو باشند. پس از نتایج مخرب این سیاستها و بی مسئولیتیها، پس از اینکه در درون داب و از درون حزب مدافع آن بی مسئولیتیها نیز، فاکت های روشنی این ماجراجوئیها را مستدل کرد، کمپین ترور شخصیت و هتک حرمت منتقدین آغاز شد. و ما گفتیم این رونویسی از شیوه های مجاهدینی اما در صف جماعتی است که ناسلامتی خود را کمونیست و بدتر از آن "حکمتیست" نام گذاشته اند. در آخرین دور یورش برای خفه کردن هر صدای ناراضی در درون خود، دبیر اجرائی این حزب، "خالد حاج محمدی" در بيانيه رسمى و علنى خطاب به اعضا و كادرهاى حزبشان ظاهرا، خطاب به ما، از جمله چنین نوشته است:
"نقشی ڪه این طیف بازی میڪنند به لاشخوارانی شبیه اند ڪه در انتظار سقوط عقاب زخم خورده ای نشسته اند. در این فضا بخشی از ناراضیان حاشیه نشین و تسلیم طلب٬ ما را به آوانتوریسم و ماجراجویی متهم میڪنند تا پاسیو بودن و تسلیم طلبی خود را محق بدانند. .... دنیای امروز اینها و تلاش مزبوحانه آنها علیه ما بخشی از عوارض جنگ ما و جنبش ما با جمهوری اسلامی است... اما هر ڪس و جریانی در دل این جنگ به ما٬ ... به هر دلیل شلیڪ میڪند٬ سر جایش خواهیم نشاند. ما از ڪسی نخواستیم سرباز بی جیره و مواجب جنگ رژیم با ما باشد٬ اگر ڪسی خود چنین انتخاب ڪرده است٬ گناهش گردن ما نیست.... جواب هر یاوه گو و لاشخوری را ڪه چشم امید به شڪست ما در این جنگ بسته اند را ڪف دستشان خواهیم گذاشت."
تصمیم گرفته اند ظاهرا خطاب به ما، اما در واقع برای ساکت کردن هر صدای نارضایتی و ارعاب وجدان های هنوز تسلیم نشده و بیعت نکرده صفوف خود، "حسابمان را کف دستمان بگذارند"!
بگذارید خطاب به نویسندگان اخطاریه هذیان گونه "فرماندار نظامی" حزب مذکور اعلام کنیم: ما در کره مریخ زندگی نمیکنیم دوست اسبق! در جامعه ایران و با تاریخ بسیار خونینی طی سی سال اخیر سروکار داریم. مردم ایران، طبقه کارگر ایران و جنبش برابری طلبانه و دنیای تفکر و روشنفکری و عدالتخواهی خاطره بسیار سنگین و غیر قابل تسکینی از حذف فیزیکی عزیزترین لایه انسانی اش را در حافظه اش با خود حمل میکند. هیچکس کشتارها و نسل کشیها و قتل عامهای سیاسی سالهای ۶۰ و ۶۷ را و فاجعه های انسانی در کردستان را فراموش نکرده است، هیچکس خاطره تلخ حذف فیزیکی انبوه وسیعی از انسانها و کشتار ۱۰۰ هزار مخالف سیاسی جامعه ایران را نمیتواند فراموش کند و فراموش نخواهد کرد. اما لطفا اندرز ندهید! همه میدانند که جنایتکاران این فاجعه های انسانی، جز سران رژیم اسلامی و اراذل و اوباش آنها در نهادهای امنیتی و شرعی نیستند. سوال اما، بی درایتیهای جریانات اپوزیسیون، ماجراجوئیهای فرقه ای و عدم تشخیص شرایط و توازن قوا برای کم کردن هر اندازه ممکن از دامنه این فجایع انسانی است. جهت اصلی تعرض شما، ساکت کردن این حس کنجکاوی و تحرک این وجدانهای جویا و مدافع حقیقت است. ما، اما، نمیگذاریم حتی صفوف خود شما را در مورد بازبینی سیاستهای ماجراجویانه و ضداجتماعی رهبری حزب شما در جریان ۱۳ آذر ۸۶ مرعوب کنید. "حق جستجو و اطلاع از حقيقت در مورد کليه جوانب زندگى اجتماعى" و مبارزه با "سانسور"، حق هر شهروند، از جمله کسانی که در حزب شما هستند، یک اصل برنامه ای ما مدافعان کمونیسم کارگری است. هنوز به جائی نرسیده، نمیتوانید به اتکا آپارات حزبی و مقام "دبیر اجرائی" حق اعضا و کادرهای خود را از دستیابی به حقیقت سیاستهای مخرب رهبری و "کمیته داخل" در این ماجرا، "سانسور" کنید.
به همین دلیل است که هر انسانی که دو روز در جامعه تحت سلطه جنایتکاران اسلامی زندگی کرده باشد، این بی مسئولیتی ها و عدم تشخیص دورانهای پیشروی و یا عقب نشینی را بر مجاهدین نبخشیده و نمی بخشد. جامعه تاکنون هم، سیاست ماجراجویانه از سر منافع سازمانی و فرقه ای مجاهدین را در نمایش قدرت "میلیشیای مجاهد" در خیابانهای تهران، در آستانه تعرضهای سراسری جمهوری اسلامی در خرداد ۶۰، زیر سوال برده است. هیچکس توجیهات به قتلگاه روانه کردن ده ها عضو مجاهد و مردم بی خبر را با افسانه سرائی از عملیات ماجراجویانه مجاهدین در "فروغ جاویدان" از اینها نپذیرفت و تهدیدات و شخصیت شکنی ها و انقلاب ایدئولوژیکها نتوانست زبان مدافعان حقیقت را در کام بکشد. همان وقتها برادر رجوی هم که رهبری حزب خالد حاج محمدی به تکرار مینیاتوری سیاست های او روی آورده است، به صف چپ و کمونیستها و آزادیخواهان چنین هشدار داد: "آنقدر توی سرتان میزنیم که بالا بیاورید". اما گویا انتقادات به مجاهدین از مقوله دیگری است؟ چون در تعبیر رهبری حزب حاج محمدی اگر همان روشها در ماجراجوئی با حرکت بخشی از دانشجویان آزادیخواه و کمونیست از جانب نیروئی به نام چپ غیر اسلامی بازسازی شود، پرواز "عقاب" سیاسی نام میگیرد!؟
آیا این شیوه و لحن "بانزاکت" که از طرف مقام دبیر اجرائی حزب "حکمتیست" بکار رفته است، میتواند زبان منتقد مدافع حقیقت و پس زدن سیاستهای غیر مسئولانه و ماجراجویانه را ببُرِّد و حق جستجو و اطلاع از حقیقت را از جامعه سلب کند؟ آیا با نشانه گرفتن جبهه آزادیخواهی و سوسیالیسم، اینها قادر خواهند بود مناسک انقلاب ایدئولوژیک و سنت جریان ضدانتقادی را در صف خود تحکیم کنند؟ همه شواهد دال بر این است که این تلاش عبث، حتی در درون جریانی که به شکل یک فرقه غیر سیاسی درآمده است، پس زده شده است. دلیل اصلی بالارفتن عیار بددهنی و شکستن همه مرزهای موازین مدنی در جدال با مخالفین سیاسی، ادامه کمپین ترور شخصیت و از دست دادن اختیار و کنترل مشاعر رهبری این حزب، همینجاست.
هیچکس توجیه اشتباهات و سیاستهای غیر مسئولانه حزب توده در ماجرای کودتای ۳۲ را به آنها نبخشیده است. هر کسی که تعصب و جهالت سکتاریستی او را خرف نکرده باشد، مسئولیت رفتارهای فرقه ای و ماجراجویانه و بازیگوشی با امر آزادیخواهی، منافع و مصلحت مبارزاتی مردم در جریان خیره سریهای مجاهدین در خرداد ۶۰ و در تابستان ۶۷، به حساب مدافعین آن ها در رهبری مینویسد. جامعه، صف آزادیخواهی و سوسیالیسم زیر تهدیدهای دن کیشوتی مقام اجرائی حزب "گرامی" آقاى حاج محمدى از حق دفاع از حقیقت و حق بی قید و شرط آزادی بیان کوتاه نخواهند آمد. این حق، محصول سالیان مبارزه مردم علیه حکومتهائی است که به ضرب ترور و شکنجه و حذف فیزیکی ده ها و صدها و هزاران انسان آزاده، نتوانسته اند از جامعه بشری دریغ کنند. اطمینان میدهیم که در برابر اتهامات و تهديدات و ادامه کمپین هتک حرمت مخالفین سیاسی، نمیگذاریم حتی در صفوف خود شما حکومت خفقان و سانسور برقرار کنید، "وحشت" زهره ترکمان نخواهد کرد و مدافعان لجوج بی درایتی، و سیاستهای غیر مسئولانه و ماجراجوئی فرقه ای با زندگی مردم و تحركات سياسى و اعتراضى دانشجویان کمونیست، از زیر فشار مدافعان حقیقت و کمونیستهای مسئول و آزادیخواهان به این سادگی نخواهند رست. از همه و از جمله انسانهای شریف صف اینها نیز انتظار داریم، مرعوب نشوند و بخاطر تعصب فرقه ای خودسانسوری نکنند. ما به سهم خود تلاش میکنیم در برابر این نمایش بالماسکه ای و نوع مینیاتوری روشهای امتحان پس داده، حتی در صف باقیمانده حزب آقای حاج محمدی، نگذاریم خفقان ایجاد کنند تا برای این نوع "سیاست آوردن"های خود، کاروان کمپین "بیعت" با رهبری حزبشان را به مقصد برسانند. خیر دوستان گرامی! ما اجازه نمیدهیم تکرار سیاستهای نابخردانه در صف اپوزیسیون جمهوری اسلامی در فجایع سیاسی سالهای ۶۰ و ۶۷، با مناسک انقلاب ایدئولوژیک و راه اندازی کمپین لجن پاشی به مخالفان سیاسی تان، زبان مدافعان حقیقت و صف آزادیخواهی را در کام بکشد. اطمینان میدهیم که کمپین ترور شخصیت شما، نگاه کنجکاو جامعه را به سیاستهای مخربی که یک لایه کمونیست جوان و تازه وارد شده به صحنه سیاست را در ماجرای ۱۳ آذر ۸۶ به نابودی و انزوا و دربدری و یاس و پشیمانی و اعتراف علیه خود و رفقایشان کشاند، کور نخواهد کرد.
داوران منصف تاریخ، تند پیچ ۱۳ آذر ۸۶ را نیز قطعا قضاوت خواهند کرد و سیاستهای غیر اجتماعی در این دوره را در کنار رفتارهای غیر مسئولانه و فرقه ای جریانات سیاسی اپوزیسیون در سالها و دوره های رژه بخود غره میلیشیای مجاهد در سال ۶۰ و نمایش تانکهای اهدائی رژیم بعث در عملیات فروغ جاویدان سال ۶۷ قرار خواهند داد. ما، در این رابطه در دفاع از اعتبار و حرمت کمونیسم و اصول و مبانی رفتار کمونیستها در برابر مخالفان سیاسی خود، علیرغم تعرض لگام کسیخته ای که به حیثیت و حرمت فردی و سیاسی مان شد، گامی در دفاع از حقیقت عقب ننشستیم. حزب اتحاد کمونیسم کارگری، مبارزان کمونیست و کمونیستهاى ديگرى که در این دوره بیادماندنی، حسابگریهای ناشی از ادامه زندگی در اختلافات پیشین و "درونی" را به تاریخ واگذار کردند، در دفاع از اصول انسانی کمونیستی و رعایت مبانی جدل مدنی با مخالف سیاسی، حرمت و احترام خود را در جامعه بالا بردند.
بی تفاوتی دیگران، بویژه نیروهائی که نام خود را "چپ" و سوسیالیست و کمونیست گذاشته اند، در برابر باب شدن شیوه های مجاهدینی توسط امثال خالد حاج محمدی و رهبری اش، مجاز نیست. از مدافعان تحصیلکرده فرهنگ مدرن، از طرفداران حفظ حرمت و حقوق مدنی مخالفین سیاسی، از حامیان ایجاد فضای امن و متمدنانه در صف اپوزیسیون جمهوری اسلامی، سکوت غیر قابل توضیح است، غیر قابل توجیه است. از سوء استفاده جماعت ناسالمی که بازی با کدهای امنیتی "فعالیت" سیاسی در دنیای مجازی؛ و هویت غیر اجتماعی آنها است، از تولید و بازتولید ادبیات ضدکمونیستی محفل منحط "گرایش سوسیالیستی"دوخردادی، نترسید.
کاری بکنید، حرفی بزنید!
۸ مه ۲۰۰۹
آوات شریفی، ایرج فرزاد، داریوش نیکنام، عبدالله شریفی، غفار غلام ویسی و فهیمه قطبی

